" href="/rss">
X
تبلیغات
رایتل
تسلیت سوم رجب، شهادت جانسوز امام علی النقی الهادی (علیه السلام) - مجمع منتظران المهدی(عجل الله)-جوادیه تهران
هرکه اینجا عشق بازی میکند روز محشر سر فرازی میکند هر که آید بر در این میکده مهدیش مهمان نوازی میکند

وم رجب س

مطالب این نوشته:

الف- زندگینامه.

ب- جلوه هایی از شخصیت امام.

ج- پنج درس آموزنده.

د- چهل حدیث گهربار.

هـ- شمه ای از اخلاق.

 الف- زندگینامه:

تولد و شکوفایى امام (علیه السلام )

در این کتاب به بررسى زندگانى یکى دیگر از ائمه هدى و خاندان نبوّت مى پردازیم ، شخصیت دهمین امام شیعه حضرت على هادى - که کمتر بدان پرداخته شده است - موضوع اصلى بحث ماست و پیش از ورود به مطلب به خانواده آن حضرت اشاره اى مى کنیم :

پدر

پدر امام هادى امام محمّد جواد فرزند على بن موسى الرضا فرزند و وارث امامت موسى بن جعفر بن محمّد بن على بن الحسین بن على بن ابى طالب ، اصیل ترین و ریشه دارترین خاندان عرب در اسلام مى باشد و بشریت هرگز خاندانى بدین عظمت و بزرگوارى را جز همین خاندان به خود ندیده است . این خاندان معلم انسانیت در پیمودن مسیر کمال بوده اند و خداوند به وسیله آنان و با خون شهیدانشان شجره طیّبه توحید را آبیارى نموده است .

پدر امام هادى ، حضرت جواد از نوابغ و اعجوبه هاى روزگار بود و پس از وفات پدر (حضرت رضا) در سن هشت سالگى (حدود هفت سال و چند ماه ) ریاست عامه مسلمین و مرجعیّت دینى را به عهده گرفت . حکومت بنى عباس ‍ که فرصت را براى امتحان حضرت و در نتیجه درهم پیچیدن طومار امامت که از عناصر اساسى تفکر شیعى بشمار مى رفت مناسب دیده بود، یحیى بن اکثم را که از علماى عصر بود فرا خواند تا امام را در معرض امتحان درآورد. یحیى نیز در برابر جمع کثیرى از وزرا، علما، و دیگر وابستگان حکومت بنى عباس از امام جواد سؤ الى فقهى کرد امام در پاسخ ، آنچنان فروع و شقوق مساءله را یکایک بیان کرد که یحیى سرگشته شد و به سرمایه کم خود و توانایى علمى امام اعتراف کرد. این قدرت علمى بى نظیر امام به اضافه دیگر موارد به سرعت در میان مردم منتشر گشت و نقل مجالس و محافل شد و از شهرى به شهرى ، دهان به دهان انتقال یافت ، ما (( بحمداللّه )) توفیق آن را یافتیم که در کتاب دیگرمان از زندگى این امام عظیم - علیه السلام - بحث کنیم لذا در اینجا به طرح مجدد آن مسائل را نداریم .

مادر

همانطور که بارها گفته ایم اسلام تمام تلاش خود را بر وحدت جامعه و اتفاق کلمه گذاشت و صداى : (( یا ایها الناس ‍ انا خلقناکم من ذکر و انثى ... )) (1) در داد و با دستورات خود ریشه تفرقه و تفاخر نژادى را خشکاند. امامان ما در تک تک حرکات و سکنات خود بیانگر نظر قرآن و اسلام درباره وحدت نژادى و تساوى مردم بودند و عملا در این راه گام بر مى داشتند و فرقى میان سفید و سیاه (جز به تقوا) نمى گذاشتند و براى از بین بردن اختلافات ویرانگر، پیش قدم شده با کنیزان ازدواج مى کردند، امام سجاد با کنیزى ازدواج کرد و زید بن على - شهید همیشه جاوید - از این پیوند مبارک به دنیا آمد.

امام جواد نیز با کنیزى که به وسیله محمّد بن الفرج براى آن حضرت به هفتاد دینار خریده شده (2) بود ازدواج نمود و امام على هادى ثمره این ازدواج بود. امام جواد براى تربیت و تهذیب همسر خود که با مفاهیم اسلامى آشنا نبود وى را در کنار دختران پیامبر (( - صلى اللّه علیه و آله - این اسوه هاى عفت و طهارت قرار داد و خود عهده دار تعلیم وى گشت . سلوک روحى و جاذبه امام و زنان حرم آنچنان نیرومند بود که بتدریج از این کنیز، پارسایى شب زنده دار و صالحه اى قارى قرآن و تالى آیات الهى به وجود آورد که این مطلب به وسیله راویان آثار نقل شده است . (3) این زن شایسته ، نتیجه تهجد و تلاوت شبانه خود را دید و به بالاترین مرتبه افتخار دست یافت و رشک برین گشت زیرا افتخار مادرى امامى از امامان شیعه و سرورى از سروران مسلمین را کسب کرده بود. او عضوى از خاندانى گشته بود که خداوند آنان را پناهگاه بندگان و کشتى نجات قرار داده بود. امام مورخین در نامه مادر حضرت اختلاف کرده اند و ما برخى از این اقوال را ذکر مى کنیم :

1 - سمانه مغربیه (4) معروف به بانو ((امّ الفضل )). (5)

2 - ماریه قبطیه . (6)

3 - یدیش . (7)

4 - حویت . (8)

البته اقوال دیگرى هم نقل شده است که ما به دلیل بى فایده بودن نتیجه آنها را ترک مى کنیم و چون دانستن نام ایشان کمترین سودى ندارد لذا از این مطلب مى گذریم .

نوزاد بزرگوار

بالاخره چشم مادر گیتى به جمال این مولود عظیم روشن شد و با تولد امام هادى - علیه السلام - خون تازه اى در رگ هاى اسلام به حرکت درآمد. در آن زمان هیچ مادرى فرزندى با چنین علم ، تقوا و تقیّد به دین نزاده بود. حضرت در ((بصریا)) (9) از توابع مدینه (10) به دنیا آمد و مکارم اخلاق ، شرافت و نجابت را چون دیگر ارزش ها از خاندان نبوت در خود جمع داشت .

مراسم تولد

ائمه - علیهم السلام - هنگام تولد نوزادى در خاندان خود، سنّت شرعى مشخص و معیّنى داشتند و درباره نوزاد، مراسم خاصى را اجرا مى کردند نخست در گوش راست نوزاد ((اذان )) مى گفتند و سپس در گوش چپ او ((اقامه )) و روز هفتم ، نوزاد را ختنه مى کردند و سر او را تراشیده همسنگ آن نقره به مساکین صدقه مى دادند و در آخر، گوسفندى را براى نورسیده عقیقه مى نمودند.تمام این مراسم بطور دقیق و کامل به وسیله امام جواد براى فرزند بجا آورده شد و سنّت ائمه همچنان محفوظ ماند.

سال تولد امام (علیه السلام )

اکثر مورخان اتفاق نظر دارند که حضرت در سال 212 ه - (11) به دنیا آمد هر چند قول ضعیفى ولادت حضرت را در سال 214 ه - (12) مى داند، امّا درباره ماه و روز ولادت با هم اختلاف دارند که ما به پاره اى از آنها اشاره مى کنیم :

1 - حضرت در روز 27 ذى الحجّه به دنیا آمد.(13)

2 - تولد حضرت در روز سیزدهم رجب بود.(14)

3 - امام در روز دوشنبه سوّم رجب دیده به جهان گشود.

4 - برخى منابع ، تصریح مى کنند که تولد امام در ماه رجب بوده است لیکن روز تولد را معین نکرده اند از جمله در بعضى از دعاها به این مطلب تصریح شده است مثلا در دعایى چنین آمده است :

((بارالها! از تو مى خواهم (درخواست دارم ) به حق دو مولود در ماه رجب : محمّد بن على ثانى و على بن محمّد منتجب (امام هادى ))).

البته بعضى از منابع تاریخى هم از ذکر روز و ماه تولد حضرت خوددارى کرده و تنها به ذکر محل تولد ایشان یعنى ((مدینه )) اکتفا کرده اند.(15)

نامگذارى

از باب تیمّن و تبرّک ، امام جواد نام اجداد بزرگوارش را بر فرزند نهاد ((على )) نام امیرالمؤ منین و زین العابدین و سید الساجدین على بن الحسین . این نامگذارى بسیار بجا بود و امام دهم به حکم وراثت ، خصوصیات اجداد را در خود داشت . او بلاغت و سخنورى را از امیرالمؤ منین به ارث برده بود و تقوا و عبادت وى همانند سید الساجدین بود.

  کنیه امام (علیه السلام )

از جمله رسم هاى عرب کنیه گذارى بر افراد بوده است و این نوعى احترام بشمار مى رفته است تا جایى که عرب در این مورد به تفاخر مى پرداختند و شاعرى در این باب مى گوید:

(( اکنیه حین انادیه لا کرمه

 و لا القبه و السواءة اللقبا ))

 ((هنگامى که او را مى خوانم با کنیه او را صدا مى زنم و به او لقب نمى دهم زیرا لقب دادن سبک شمردن است )).

ائمه - علیهم السلام - این نکته را به خوبى مى دانستند و حتّى به اطفال خود کنیه داده و آنان را با کنیه صدا مى زدند زیرا نوعى احترام بود و در رشد روانى و بلوغ اجتماعى فرزند اثرى ژرف داشت . حتّى در این زمینه شعرى از امام امیرالمؤ منین به این مضمون روایت شده است :

(( نحن الکرام و طفلتا المهد یکنى

 انا اذاقعد اللئام على بساط العزّقمنا ))

 ((ما بزرگمنش هستیم و به فرزندانمان از همان هنگام که در گهواره هستند کنیه مى دهیم )).

((راه ما از راه لئیم و بى ریشه جداست و اگر آنان از راهى بروند ما از آن ، رو بر مى گردانیم و بر یک سفره نمى نشینیم )).

امام جواد نیز به تاءسّى از پدران گرامى خود فرزند را ((ابوالحسن )) خواند و در این کنیه او را با دو تن از اجدادش ‍ همانند ساخت : امام موسى بن جعفر و امام رضا. محدثین و روات براى تمیز و تفکیک میان این سه بزرگوار صفتى به ابوالحسن افزوده ، امام موسى بن جعفر را (( ابوالحسن الا ول ، )) امام رضا را (( ابوالحسن الثانى )) و امام هادى را (( ابوالحسن الثالث )) مى خوانند.

القاب حضرت

القاب شایسته امام گوشه هایى از صفات و گرایش هاى والاى ایشان را به خوبى تصویر مى کنند و ما برخى را نقل مى کنیم :

1 - (( الناصح : )) این لقب از آن رو به ایشان داده شد که بیش از همه مردم ، امت جدش را راهنمایى مى کرد و مصالح آنان را گوشزد مى کرد.

2 - (( المتوکل : )) حضرت از این لقب نفرت داشت و به یاران خود فرموده بود وى را بدین لقب نخوانند.

به نظر ما امام از آن رو این لقب را ناخوش داشت که لقب جعفر متوکل ، خلیفه عباسى نیز بود که از سرسخت ترین دشمنان اهل بیت - علیهم السلام - بشمار مى رفت .

3 - (( التقى : )) زیرا حضرت تقواى الهى را پیشه ساخته و خدا را همیشه مرکز توجه خود قرار داده بود. طاغوت زمان ؛ متوکل عباسى تمام تلاش جهنمى خود را به کار گرفته بود تا امام را به محافل لهو و لعب ، و فسق و فجور بکشاند، لیکن در کار خود سخت شکست خورد و اطرافیان خود را از این مطلب با خبر ساخت و از ناتوانى خود پرده برداشت .

4 - (( المرتضى : )) که مشهورترین لقب ایشان است .

5 - (( الفقیه : )) ایشان فقیه ترین فرد عصر و زمان خویش بودند و عالى ترین مرجع علما و فقها بشمار مى رفتند.

6 - (( العالم : )) حضرت ، داناترین شخص زمان خود نه تنها در مسائل و امور دینى ، بلکه در تمام معارف و علوم بشرى بودند.

7 - (( الامین : )) ایشان در تمام امور دینى و دنیوى بودند.

8 - (( الطیب : )) هیچ کس در زمان حضرت از ایشان پاکیزه تر و آراسته تر نبود.

9 - (( العسکرى : )) محل اقامت ایشان در سامرّا ((عسکر)) نام داشت لذا به ایشان لقب عسکرى داده شد.(16)

10 - (( الموضح : )) روشن کننده احکام کتاب و سنت .

11 - (( الرشید: )) حضرت از همه بهتر راه رشد و هدایت را یافته و بر صراط مستقیم بودند.

12 - (( الشهید: )) زیرا ایشان توفیق شهادت را یافتند و به دست دشمنان خدا شهید گشتند.

13 - (( الوفى : )) ایشان با وفاترین مردم بودند و وفا از ویژگى هاى ایشان بشمار مى رفت .

14 - (( الخالص : )) زیرا ایشان از هر عیب و زشتى پاک و منزّه بودند.

سیماى حضرت

امام هادى شباهت تامّى به پدر و جدّشان امام جواد و امام رضا داشتند. مورخان حضرت را چنین توصیف کرده اند: گندمگون ، سیاه چشم ، با دستانى ورزیده و سخت ، چهارشانه ، با بینى عقابى و دندان هاى فاصله دار، خوش صورت و بدنى عطرآمیز.

حضرت مانند جدشان امام باقر - علیه السلام - تنومند بودند و از اندامى متناسب و میانه بالا برخوردار بودند و بدنى عضلانى و شانه هایى با فاصله خوب داشتند، و در مجموع ترکیب خصوصیات بدنى ، ایشان را متمایز از دیگران ساخته و نظر دیگران را جلب مى کرد.

حافظ حقیقى خداست

امام جواد فرزند گرامى خود را بسیار دوست مى داشت و براى حفظ ایشان از گزندهاى زمانه به خداوند متعال متوسّل مى شد، حضرت دعایى را همراه فرزند ساخته بود تا او را از آسیب ها حفظ کند. دیدن فرازهایى از این دعا، اعتماد و توکّل مطلق حضرت را به سبب ساز عالم به خوبى نشان مى دهد. ما در اینجا قسمت هایى از این دعا را نقل مى کنیم :

(( بسم اللّه الرحمن الرحیم لا حول و لا قوة الا باللّه العلى العظیم ، اللهم رب الملائکة و الروح ، و النبیین و المرسلین ، و قاهر من فى السموات و الا رضین ، و خالق کل شى ء و مالکه کف عنى باءس اءعدائنا، و من اءراد بنا سوء من الجن و الانس ، فاءعم اءبصارهم و قلوبهم ، و اجعل بیننا و بینهم حجابا و حرسا و مدفعا، انک ربنا و لا حول و لا قوة الا باللّه علیه توکلنا و الیه اءنبنا، و هو العزیز الحکیم .

ربنا و عافنا من شرّ کل سوء، و من شرّ کل دابة اءنت آخذ بناصیتها، و من شرّ ما سکن فى اللیل و النهار، و من شرّ کل سوء، و من شرّ کل ذى شرّ یا رب العالمین ، و اله المرسلین ، صل على محمّد و آله اءجمعین ، و خص محمدا و آله باءتم ذلک ، و لا حول و لا قوة الا باللّه العلى العظیم ، بسم اللّه و باللّه اءومن و باللّه اءعوذ، و باللّه اعتصم ، و باللّه اءستجیر، و بعزة اللّه و منعته اءمتنع من شیاطین الانس و الجن ، و من رجلهم و خیلهم و رکضهم ، و عطفهم و کیدهم و سرّه و شرّ ما یاءتون به تحت اللیل و تحت النهار من البعد و القرب ، و من شرّ الحاضر و الغائب ، و الشاهد و الزائر اءحیاءا و اءمواتا... و من شرّ العامة و الخاصة ، و من شرّ نفسى و وسوستها، و من شرّ الدناهش و الحس و اللمس ، و اللبس ، و من عین الجن و الا نس .

و بالاسم الذى اهتزّ له عرش بلقیس اءعیذ دینى و نفسى ، و جمیع ما تحوط به عنایتى من شرّ کل صورة و خیال اءو بیاض ‍ اءو سواد، اءو تمثال اءو معاهد اءو غیر معاهد ممن سکن الهواء و السحاب و الظلمات و النور و الظل و الحرور و البرد، و البحور و السهل و الوعور و الخراب ، و العمران و الا کام و الا جام و المفاوض ، و الکنایس و النواویس و الفلوات و الجبانات ، من الصادرین ممن یبدو باللیل و ینتشر بالنهار، و بالعشى و الا بکار، و الغدو و الا صال ، و المریبین و الا سامرة و الا فاترة و الفراعنة ، و الا بالسة ، و من جنودهم و اءزواجهم و عشائرهم ، و قبائلهم ، و من همزهم و لمزهم و احتیالهم و من شرّ کل ذى شرّ داخل و خارج ، و عارض و متعرّض ، و ساکن و متحرک ، و ضربان عرق ، و صداع شقیقة و ام ملدم و الحمى ، و المثلثة و الربع و الغب ، و النافضة و الصالبة و الداخلة و الخارجة ، و من شرّ کلّ دابة اءنت آخذ بناصیتها، انک على صراط مستقیم ، اللهم صل على محمّد و آل محمّد و سلم کثیرا...)).

((بارالها! اى خداى ملائکه و روح و پیامبران و اى مقهور کننده زمینیان و اهل آسمان ها و اى خالق و مالک هر پدیده ، مرا از گزند دشمنان ما و بدخواهان جنى و انسى ما مصون بدار.

پروردگارا! چشم و دل آنها را کور کن و میان ما و ایشان حجاب و حفاظى استوار قرار ده که تو پروردگار ما هستى و توان و قدرتى جز از تو سرچشمه نمى گیرد.

ما به خدایمان توکّل مى کنیم و به او رو مى آوریم ، اوست حکیم و تواناى مطلق .

پروردگارا! ما را از هر گزندى و از شرّ هر جنبنده اى حفظ بفرما که اختیار همه موجودات به دست تو مى باشد.

اى پروردگار عالمیان و اى خداى رسولان ، بر محمّد و خاندانش درود فرست و این خاندان را با درودهاى ویژه معزّز بدار که تمام قدرت ها از خداى والا و عظیم است .

به نام خدا، به خدا ایمان دارم و به او پناه مى برم و قدرت الهى ، خود را از شرّ شیاطین جن و انس حفظ مى کنم .

به نیروى خدا چنگ مى زنم و خود را از شرّ پیادگان و سواران جن و انس در شب و روز حفظ مى کنم . به خدا توکّل کرده خود را از شرّ نفس امّاره و وساوس آن و انواع موجودات شرور جنسى و انسى چه زنده و چه مرده در امان مى دارم .

خودم و دینم را در کنف حمایت اسمى قرار مى دهم که تخت بلقیس بخاطر آن به لرزه درآمد.

اسم اعظم الهى را حافظ خود از شر تمامى ساکنان بیشه ها، جنگل ها، دشت ها، دریاها و... مى دانم .

نام خدا را دواى تمامى دردهاى جسمى و رنج هاى داخلى و خارجى خود مى دانم .

از هر بیمارى از تب گرفته تا دردهاى جانکاه به خدا پناه مى برم . از کیدهاى شیطانى و هر نوع فتنه انگیزى شیاطین در تمامى اوقات به مالک حقیقى هستى پناه مى برم .

بارالها! تو بر صراط مستقیم هستى . پروردگارا بر محمّد و آل محمّد درود بفرست ...)).

در فرازهاى مختلف این دعا اعتقاد و اعتماد مطلق به توحید افعالى کاملا مشهود است و حضرت جواد با این گونه دعاها فرزند بزرگوار خویش را تغذیه مى کرد و با چنین سلاحى او را به استقبال آینده پر تلاطم مى فرستاد. آرى امام با چنین مفاهیمى از اوان کودکى آشنا بود و تسلیم کامل در برابر قدرت مطلقه الهى با جان و دل مى آموخت :

 اى دل ار سیل فنا بنیاد هستى برکند

 چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور

رشد و نموّ امام (علیه السلام )

امام هادى - علیه السلام - در خاندانى پا گرفت که اخلاق و انسانى مجسم بودند، ادب و محبت بر سراسر این خانواده سایه گستر بود؛ کودک به بزرگ احترام مى گذاشت و بزرگ در محبت و مهر به کودک پیش قدم بود. مورّخان نمونه هاى شگفت انگیزى از ویژگى هاى اخلاقى این خاندان را نقل کرده اند مثلا منقول است که : ((امام حسین در برابر برادر خویش حضرت امام حسن - علیهماالسلام - هرگز سخن نمى گفت و این کار را براى تجلیل و بزرگداشت برادر مى کرد)).(17)

یا اینکه : ((امام زین العابدین هرگز در حضور مادر یا دایه خویش غذایى نخورد بخاطر این که مبادا نظر مادر یا دایه قبلا به سمت آن غذا جلب شده باشد و بدین وسیله حقوق آنان را ضایع کند و دل ایشان را بشکند)).(18)

رعایت این گونه موارد اخلاقى ، مانند رفتار انبیاست و متخلقین به آن در همان اوجى پرواز مى کنند که انبیاى الهى مطمح نظرشان بوده است . امام هادى در دامان پدر با یکایک فضائل و مکارم اخلاقى پدر ماءنوس مى گشت و از زلال دانش ایشان سیراب مى شد، هر روز پدر جلوه هاى از روح آتشین خود را بر فرزند عیان مى ساخت و او را بر مسؤ ولیت بزرگ آینده ، آماده مى نمود. پدر آنچنان شیفته فرزند بود که از ابراز آن نمى توانست خوددارى کند و بارها اعجاب و شگفتى خویش را از این انسان نمونه و ممتاز نشان مى داد. نمونه زیر گویاى این مطلب است .

مورّخین نقل مى کنند هنگامى که امام جواد قصد حرکت به سمت عراق را داشت امام هادى را که در آن زمان شش ‍ ساله بود در دامان خود نشاند و از او پرسید: دوست دارى از عراق چه هدیه اى برایت بیاورم ؟ امام هادى تبسّمى کرده فرمود: ((شمشیرى چون آتش ...)).

آنگاه امام جواد رو به فرزند دیگر خود ((موسى )) نموده از او پرسید: تو چه دوست دارى ؟ موسى پاسخ داد: ((فرش خانه اى ...)).

امّا شگفتى خود را نشان داده و در حالى که از پاسخ امام هادى مشعوف بود فرمود: ((ابوالحسن به من شباهت دارد و مانند من است )).

پاسخ امام نشان شجاعت ذاتى و آمال وى بود و این چیز غریبى نیست زیرا تمامى امامان این خصیصه را در خود داشتند.

نبوغ زودرس

امام هادى در همان کودکى از آنچنان نبوغ ، زیرکى و هوشیارى برخوردار بود که اطرافیان را مبهوت مى ساخت و مورّخان نمونه هاى متعددى از تیزهوشى حضرت نقل کرده اند از جمله این موارد آنست که : معتصم پس از به شهادت رساندن امام جواد از عمر بن فرج خواست به مدینه رفته معلمى براى امام هادى که در آن وقت شش سال و چند ماه داشت انتخاب کند و تاءکید کرد که معلم باید از دشمنان اهل بیت و مخالفین آنان باشد! تا امام را با کینه اهل بیت پرورش دهد و ایشان را اعتقادات نواصب بیاموزد و دشمنى خاندان نبوت را در دل امام جاى دهد! عمر در اجراى دستورات معتصم به مدینه رفته و ماجرا را با والى شهر در میان گذاشت . او و چند تن دیگر جنیدى را به عنوان دشمن دیرینه اهل بیت معرفى کردند. جنیدى پس از اطلاع از موضوع ، موافقت خود را اعلام کرد. براى او حقوقى ماهانه تعیین گشت و از او خواسته شد تا مانع ملاقات شیعیان با امام گردد. جنیدى کار خود خود را آغاز کرد لیکن از آنچه مشاهده کرد شگفت زده و مبهوت شد. روزى محمّد بن جعفر، جنیدى را دید و از او پرسید:

((این کودک - منظورش امام هادى بود - تحت تعلیم و آموزشت چگونه است ؟...)).

جنیدى از این تعبیر برآشفته شد و گفت : ((مى گویى : این کودک ؟! و نمى گویى : این پیر! تو را به خدا کسى را داناتر از من نسبت به علم و ادب در مدینه مى شناسى ؟)).

محمّد پاسخ داد: ((نه )).

امّا به خدا من بحثى را در ادبیات پیش کشیده و موضوع را آنچنان که گمان مى کنم شایسته است بسط مى دهم بعد مى بینم او مطالبى را به گفته هایم مى افزاید که من از آنها استفاده مى کنم و از او مى آموزم . مردم گمان مى کنند من به امام درس مى دهم لیکن به خدا این من هستم که از او درس مى آموزم ...

چند روز بعد مجددا محمّد بن جعفر، جنیدى را دیده از او پرسید: ((حال این کودک چگونه است ؟)).

جنیدى از این حرف برانگیخته شد و گفت : ((دیگر این حرف را تکرار مکن به خدا او بهترین مردم روى زمین و فاضل ترین خلق خداست . گاهى مى خواهد وارد اتاق بشود مى گویم اول سوره اى از قرآن بخوان و بعد داخل شو. مى گوید: کدام سوره را مى خواهى تا بخوانم ؟ و من نام سوره هاى بلند اول قرآن را نام مى برم هنوز نام سوره تمام نشده شروع مى کند به خواندن آن و آنچنان درست و دقیق مى خواند که من درست تر از آن را نشنیده ام . او قرآن را زیباتر از مزامیر داوود مى خواند و علاوه بر آن حافظ تمام قرآن است و تاءویل و تنزیل آن را نیز مى داند.

سپس جنیدى گفت : (( سبحان اللّه ! )) این کودک در میان دیوارهاى سیاه مدینه رشد کرده است پس این دانش ‍ عمیق را از کجا کسب کرده است ؟)).

بالاخره همین جنیدى ناصبى و دشمن اهل بیت ، از برکات انفاس قدسى امام ، صراط مستقیم را یافت و چنگ به (( حبل المتین )) الهى زد و در زمره محبّان اهل بیت قرار گرفت و به امامت ائمه هدى اعتراف کرد.(19)

البته طبیعى است که تنها توجیه حقیقى این پدیده همان اعتقاد شیعه درباره این خاندان است . شیعیان بر این عقیده هستند که خداوند متعال به اهل بیت دانش و حکمتى عنایت کرده است که دیگران از آن بى نصیب مى باشند و در این مورد سن و سال مدخلیّتى ندارد.

هیبت و وقار حضرت

امام هادى مانند پدران گرامى خود و انبیاى الهى از آنچنان هیبت و نفوذ معنوى برخوردار بود که همگان را وادار به کرنش مى کرد و این امر اختصاص به شیعیان حضرت نداشت . در این باره به نقل مورد زیر اکتفا مى کنیم : محمّد بن حسن اشتر علوى مى گوید:

((همراه پدرم با جمعى از مردم عباسى ، طالبى و جعفرى بر درگاه متوکل عباسى بودیم که ناگهان ابوالحسن - امام هادى - وارد شد و آهنگ در قصر خلیفه را نمود تمامى حاضران بلا استثنا از مرکب هایشان فرود آمده احترامات لازمه را به عمل آوردند تا حضرت وارد کاخ شد، مردى از آن جمع از این تجلیل و گرامیداشت به خشم آمده لب به اعتراض ‍ گشود و گفت : این تشریفات براى کیست ؟! چرا براى این جوان این همه احترام بگذاریم ؟ او نه از ما بالاتر است و نه بزرگسال تر. به خدا قسم هنگام خارج شدن ، دیگر براى او بپا نخواهیم خاست و از اسب فرود نخواهیم آمد...

ابوهاشم جعفرى به او چنین پاسخ داد: به خدا سوگند با ذلت و کوچکى به او احترام خواهى گذاشت ... لحظاتى بعد امام از قصر خارج شد و بانگ تکبیر و سرود توحید برخاست و همه مردم به احترام امام بپا خاستند، ابوهاشم مردم را مخاطب ساخته گفت :

((مگر شما نبودید که تصمیم داشتید به حضرت احترام نگذارید!)).

گروهى از آن میان پرده از حالت درونى خود برداشته گفتند: به خدا قسم نتوانستیم خودمان را کنترل مى کنیم و بى اختیار از اسب فرود آمده به ایشان احترام گذاشتیم .(20)

هیبت امام آنچنان قوى و نفوذ ایشان آنقدر نیرومند بود که هنگام آمدن نزد متوکل تمامى درباریان و نگهبانان قصر بى اختیار به خدمت امام قیام مى کردند و بدون کمترین بهانه جویى و به انتظار گذاشتن ، درها را مى گشودند و پرده ها را کنار مى زدند. (21) نیرومندى و هیبت امام ناشى از سلطنت دنیوى یا اندوخته هاى مالى بود بلکه سرّ عظمت ایشان در اطاعت خداوند متعال ، زهد در دنیا و پایبندى به دین بود. امام خوارى و ذلت عصیان خدا را از خود دور ساخته و از طریق اطاعت پروردگار به اوج عزت و وقار دو جهان رسیده بود)).

احترام علوى ها به امام (علیه السلام )

سادات و علوى ها در احترام و بزرگداشت امام همصدا بودند و متفقا رهبرى و فضل امام را پذیرفته بودند از جمله این علویان زید بن موسى بن جعفر - معرف به زید النار - بود که عموى پدر حضرت بشمار مى رفت و در آن وقت مردى معمّر و کهنسال بود. روزى زید به قصد دیدار امام بر در خانه آمد و از عمر بن فرج که نگهبان در بود خواست تا برایش ‍ از امام اجازه ورود بگیرد، امام اجازه داد و زید وارد شد و در مقابل امام که در صدر مجلس بود با ادب تمام و احترام دو زانو نشست و بدینسان به امامت حضرت اعتراف کرد.

روز دیگر که زید به حضور امام شرفیاب شد ایشان در مجلس حاضر نبودند و زید در صدر مجلس نشست اندکى بعد امام وارد مجلس شد و همینکه زید حضرت را دید به سرعت از جاى خود برخاسته امام را در مکان خویش جاى داد و خود مؤ دّبانه در مقابل ایشان نشست . در این زمان ، امام بسیار جوان و زید مردى مسنّ بود لیکن حرکت زید به عنوان اعتراف به امامت حضرت و فضیلت ایشان بود و تمامى قائلین به امامت ایشان چنین مى کردند.(22)

امام و اهل کتاب

تنها مسلمانان نبودند که منتهاى احترام را نسبت به امام بجا مى آوردند بلکه اهل کتاب نیز در بزرگداشت امام مانند مسلمانان حقیقى عمل مى کردند و تحت تاءثیر نفوذ معنوى حضرت بودند و موقعیت والاى ایشان را نزد خداوند درک مى کردند. آنان در گرفتارى ها و دشوارى ها به امام متوسل مى شدند و هدایایى به حضرت تقدیم مى کردند و از ایشان مى خواستند تا گره کار فرو بسته آنان را بگشاید. واقعه زیر به خوبى گویاى مطلب است :

هبة اللّه بن ابى منصور موصلى چنین نقل مى کند: ((یوسف بن یعقوب مسیحى از دوستان پدرم بود و روزى به خانه ما در بغداد به عنوان میهمان آمد. پدرم از او انگیزه آمدنش را پرسید و یوسف پاسخ داد: متوکل عباسى مرا خواسته است ولى نمى دانم چرا، من نیز خودم را به صد دینار بیمه کرده ام که آنها را با خود آورده ام تا براى على بن محمّد بن على الرضا - علیه السلام - هدیه ببرم ، پدرم او را تشویق کرد و او چندى بعد بغداد را ترک کرده متوجه سامرّا گشت ، چند روز بعد یوسف با خوشحالى فراوان وارد خانه ما شد پدرم از آنچه بر او گذشته بود پرسید و او چنین پاسخ داد:

براى اولین بارى بود که سامرّا را مى دیدم و قبلا به آن شهر نرفته بودم ، دوست مى داشتم قبل از رفتن نزد متوکل ، صد دینار هدیه را به ابن الرضا - امام هادى - برسانم لذا از خانه ایشان سؤ ال کردم ، به من گفتند: متوکل مانع خروج حضرت از خانه است و ایشان در خانه تحت نظر مى باشد، من که دیگر از رفتن نزد امام ترسیده بودم پرسش از محل اقامت ایشان را هم ترک کردم ناگهان به ذهنم خطور کرد که بر مرکب خود بنشینم و در شهر گشتى بزنم شاید بدون پرسش منزل حضرت را بیابم پس بر مرکب سوار شده کوى ها و بازارها را یکى یکى پشت سر گذاشتم تا رسیدم به در خانه اى که حس کردم منزل امام است لذا به غلام همراه خود گفتم : بپرس این خانه از کیست ؟ غلام پس از سؤ ال برایم پاسخ آورد: خانه ((ابن الرضا)) است و بعد کوبه در را به صدا درآورد و غلامى سیاه از خانه خارج شد و متوجه من گشت گفت : ((یوسف بن یعقوب تو هستى ؟)).

گفتم : آرى .

گفت : پیاده شو، من هم از مرکب خود فرود آمده و او مرا وارد راهرو خانه کرد و خود داخل شده سپس بیرون آمد و گفت : آن صد دینار کجاست ؟ سکه ها را به او دادم و او آنها را به امام رساند و بعد خارج شد و به من اجازه ورود داد، داخل شدم و امام را دیدم که تنها نشسته است با مهر و محبت نگاهى به من کرد و گفت :

((آیا وقت آن نرسیده است که به راه راست بیایى و هدایت شوى ؟)).

گفتم : آقاى من به اندازه کافى براهین و دلایل روشن براى اینکه هدایت شوم دیده ام . امّا امام فرمود: هیهات ! تو اسلام نخواهى آورد ولى فرزندت بزودى مسلمان شده و یکى از شیعیان ما خواهد بود. اى یوسف ! اقوامى گمان دارند دوستى و ولاى ما سودى به حال کسانى مانند تو ندارد به دیدار متوکل برو که مرادت برآورده خواهد شد... یوسف از معجزاتى که در این مدت کوتاه دیده بود مبهوت گشت و نزد متوکّل رفته به مقصود خود رسید.

سپس هبة اللّه مى افزاید: پس از مرگ یوسف فرزندش را که مسلمانى درست اعتقاد و شیعه اى روشن ضمیر بود ملاقات کردم به من گفت پدرش بر کیش مسیحیت مرد و او پس از مرگ پدر مسلمان شد و از دوستان حقیقى اهل بیت گشت و مرتب تکرار مى کرد: من بشارت آقایم - على الهادى - هستم . (23) اهل کتاب زندگى امام را دنباله زندگانى پیامبران و قدیسان مى دیدند و به حضرتش ایمان مى آوردند.

اظهارات نویسندگان درباره شخصیت امام (علیه السلام )

تمام کسانى که سیره امام را نگاشته اند امام را نمونه علم ، شرافت و تقوا دیده اند و بر این باورند که تمام ارزش هاى عالى انسانى در وجود امام است که جلوه حقیقى یافته است لذا هر یک به شیوه خود حیرت و ناباورى خود را بیان کرده است و از سرگشتگى خود پرده برداشته است . ما در اینجا پاره اى از اقوال را نقل مى کنیم :

1 - ((ابوالفلاح حنبلى )):

عبدالحىّ ابوالفلاح حنبلى چنین مى گوید: ((ابوالحسن بن على الجواد فرزند على بن موسى الرضا فرزند جعفر الصادق علوى حسینى معروف به ((الهادى )) امامى بود فقیه و متعبد به احکام او یکى از امامانى است که غلات شیعه به عصمت آنان مانند انبیاء معتقدند...)).(24)

2 - ((یافعى )):

یافعى مى گوید: ((امام على هادى ، امامى بود فقیه و متعبّد...)).(25)

3 - ((ابوالفداء)):

((على النقى به اعتقاد امامیه یکى از ائمه دوازدهگانه است و نام مبارکش على الزکى بن محمّد الجواد مى باشد...)).(26)

4 - ((ابن صباغ مالکى )):

ابن صباغ مالکى نقل مى کند که : ((یکى از بزرگان علم مى گوید: فضیلت ابوالحسن على بن محمّد هادى زبانزد خاص ‍ و عام است و آوازه فضلش سراسر گیتى را درنوردیده است ؛ فضیلتى ذکر نمى شود مگر آنکه نام امام قرین آن است و کرامتى به اجمال گفته نمى شود جز آنکه تفصیل آن را امام هادى داراست . (آنچه خوبان همه دارند ایشان یک جا دارند) حضرتش مستجمع مکارم و معالى اخلاق است و دردانه انسانیت بشمار مى روند. آنچنان به حفظ سجایاى انسانى خود پایبند بود که چوپانى براى حفظ گله اش ، روح و اخلاق حضرت نرم و شیرین بود، سیرت وى عادلانه و دوستى هایش خیرخواهانه بود. در وقار، آرامش ، عفت ، پاک رفتارى ، زیرکى ، شجاعت ، شرف ، و همت عالى بر سنت نبوى و سیرت علوى بود، در موقعیت والاى ایشان کسى را اندیشه نزدیک شدن هم نبود و شاهباز خرد مردم به شرف ایشان نمى توانست رسید. در زندگى روش سخت ، دشوار و عارفانه اى پیش گرفته بود که کسى را در آن طمع و شراکتى نبود)).(27)

5 - ((ابن شهر آشوب )):

ابن شهر آشوب درباره حضرت مى گوید: ((از همه خوش سیماتر و راستگوتر بود. زیبایى ایشان از نزدیک دل ها را مى ربود و کمالشان از دور، خردها را سرگشته مى کرد. هنگامى که لب مى گشود زیبایى کلامش دیگران را شیفته مى کرد و هنگامى که لب فرو مى بست هیبت و وقارش فضا را سنگین مى کرد. او از خاندان نبوت و امامت بود و جایگاه وصایت و خلافت . او شاخه اى از بهترین شاخه هاى درخت نبوت و بهترین ثمره امامت بشمار مى رفت ...)).(28)

6 - ((قطب راوندى )):

قطب راوندى درباره حضرت هادى چنین مى گوید: ((صفات امامت و شرایط آن در على بن هادى جمع شده بود و فضل ، علم و صفات نیک ایشان به اوج کمال رسیده بود، اخلاق او مانند نیاکانش خارق العاده و شگرف بود، ایشان با جبّه اى پشمین در شبانگاه بر سجاده اى رو به قبله مى نشست و تمام شب را به تهجّد مشغول بود، و اگر ما بخواهیم یکایک خصوصیات اخلاقى والاى ایشان را برشماریم تمام کتاب را باى بدان اختصاص دهیم ...)).(29)

7 - ((ذهبى )):

ذهبى مى گوید: ((على بن محمّد بن على بن موسى بن جعفر بن محمّد بن زین العابدین بنالسید الشریف العلوى الحسینى ، یکى از فقهاى دوازدهگانه است و امامیه او را به((منارى راهنما)) ملقب ساخته اند...)).(30)

8 - ((ابن حجر)):

ابن حجر مى گوید: ((على هادى دانش و بخشش را از پدر به ارث برده بود)).(31)

9 - ((ابن عنبسه )):

ابن عنبسه نسب شناس معروف مى گوید: ((على هادى در محله اى از شهر سامرّا که ((عسکر)) نامیده مى شد. اقامت داشت لذا به ((عسکرى )) ملقب گشت ، مادرش امّ ولد بود و ایشان در نهایت فضیلت و نجابت بودند...)).(32)

10 - ((محمّد بن طلحه )):

محمّد بن طلحه شافعى درباره شخصیت امام مى گوید: ((اوصاف و مناقب على هادى بر گوش هاى شنوندگان چون آویزه هایى زمردین مى درخشد و گهرهایى است در درج اندیشه هاى انسانى ، وى ، بى نظیرترین خصال نیک را در خود جمع آورده بود و آنها را از درجه نبوت و رسالت و بطون اصیل عرب به میراث برده بود...)).(33)

11 - ((شیخ آقا بزرگ تهرانى )):

محقق برجسته شیخ آقا بزرگ تهرانى مى گوید: ((امام هادى جلیل القدرترین برادران خویش و وارث دانش و بخشش ‍ پدران خود بود. منصب امامت از آن جهت به ایشان اختصاص یافت که داراى تمامى شرایط آن یعنى علم ، عدالت ، کارآیى ، سلامت اعضا و حواس - آن مقدار که در اندیشه و کردار مؤ ثر است - و نسب قرشى عربى بود، از همه گذشته ایشان از بنى هاشم بودند...)).(34)

12 - ((خیر الدین زرکلى )):

خیر الدین زرکلى مى گوید: ((على ملقب به الهادى فرزند محمّد الجواد بن على الرضى بن موسى بن جعفر حسینى طالبى ؛ دهمین امام از ائمه اثنى عشر و یکى از پرهیزگاران و صالحین بشمار مى رفت ...)).(35)

اینها خلاصه اى بود از نظرات بزرگان که در خلال آن شگفتى و اعجاب خود را نسبت به امام هادى و خصوصیات او نشان داده اند. در میان این خصوصیات دو ویژگى از اهمیت بیشترى برخوردار است :

1 - تخصّص در علوم اسلامى ، ایشان عالى ترین مرجع دینى عصر خود بودند.

2 - تقوا و عبادت ، هیچ کس از مردم در عصر امام مانند ایشان را در عبادت ، تقوا و تعهد دینى سراغ نداشته است

 

پی نوشت ها:

1-سوره حجرات : آیه 13. ۲-(( دلائل الامامه ، )) ص 216. 3-(( عیون المعجزات . ))

4-(( تذکرة الخواص ، )) ص 39. 5-(( بحارالانوار، )) ج 13، ص 126 و (( الدرّالنظیم . ))

6-(( بحر الانساب ، ص 35. 7-(( مرآة الزمان ، )) ج 9 ص 553 (ورقه عکسى ).

8-(( تاریخ الائمه ، )) ص 16. 9-بصریا: روستایى است که امام موسى بن جعفر در سه میلى مدینه به وجود آورده بود.

10-(( الاتحاف بحبّ الاشراف ، )) ص 67. (( جوهرة الکلام فى مدح السادة الاعلام ، )) ص 151.

11-اصول کافى ، ج 1، ص 497. (( الارشاد، )) ص 368. و (( اعیان الشیعه ، )) ج 4، ق 2، ص 252.

12-(( الاتحاف بحب الاشراف ، )) ص 67. (( جوهرة الکلام ، )) ص 151. (( مرآة الجنان ، )) ج 2، ص 159. (( تاریخ الخمیس ، )) ج 2، ص 321. 13-(( تاریخ الخمیس ، )) ج 2، ص 321. (( مرآة الجنان ، )) ج 2، ص 159.

14-(( اعیان الشیعه ، )) ج 4، ق 2، ص 252. 15-(( الاتحاف بحبّ الاشراف ، )) ص 67.

16-(( عمدة الطالب ، )) ص 188. همچنین در (( علل الشرائع ، )) ص 241، آمده است که : ایشان در محله اى زندگى مى کرد که ((عسکر)) نام داشت لذا به حضرت ((عسکرى )) گفته شد.

17-مناقب ، ابن شهر آشوب ، ج 3، ص 401. 18-(( منتهى الامال ، )) ج 2، ص 8 چاپ جدید.

19-(( مآثر الکبراء فى تاریخ سامرّا، )) ج 3، ص 95 و 96.

20-بحار، ج 13، ص 131. (( اعیان الشیعه ، )) ج 4، ق 2، ص 274 و 275.

21-بحار، ج 13، ص 129. 22-(( مآثر الکبراء، )) ج 3، ص 94.

23-(( بحارالانوار، )) ج 13، ص 133. 24-(( مرآة الجنان ، )) ج 2، ص 160.

25-(( شذرات الذهب ، )) ج 2، ص 128 - 129. 26-تاریخ ابى الفداء، ج 2، ص 47.

27-(( الفصول المهمه ، )) ص 268. 28-(( المناقب ، )) ج 4، ص 401.

29-(( الخرایج ، )) ج 2، ص 678. 30-تاریخ اسلام ، جزء پانزدهم (نسخه عکسى ).

31-(( الصواعق المحرقه )) ص 206، 207. 32-(( عمدة الطالب فى انساب آل اءبى طالب ، )) ص 188. 33-(( مطالب السؤ ول . )) 34-(( شجرة السبطین )) (نسخه خطى ). 35-(( الاعلام ، )) ج 5، ص 140.

 ب- جلوه هایی از شخصیت امام:

جلوه هایى از شخصیت امام (ع)

ویژگى هاى امام هادى همانند صفات پدران و اجداد گرامى خویش بود و صفات والایى ، آنان را از همگان متمایز مى ساخت . حضرت تمامى عناصر شرف و کرامت را در خود جمع داشت و از همان خاندانى به شمار مى رفت که خدایشان را از هر گونه رجس و پلیدى پاک و منزّه ساخته بود لیکن ما در این بخش به پاره اى از صفات آن حضرت اشاره اى مى کنیم :

امامت آن حضرت

امامت لطفى است از جانب خداوند که تنها شامل کسانى مى گردد که از آزمایش هاى الهى سرافراز بیرون آمده باشند و ضمیرشان با ایمان به خدا و توحید باریتعالى عجین باشد و گرد ظلم ، بطلان و دیگر معایب و نواقص ، بر دامان پاک آنها ننشیند.

ما قبلا در تمامى نوشته هاى مربوط به زندگى ائمه اطهار چه به تفصیل و چه مجملا به مباحث امامت پرداخته ایم لذا در این کتاب تنها به نکات خاصى از مساءله مهم امامت مى پردازیم :

نیاز به امامت

امامت از بنیادهاى اساسى دین اسلام است که بدون آن امامت و کمال این دیانت محقق نمى شود و هرگز از آن بى نیاز نخواهد شد. احتیاج به امامت تنها براى اداره امور دینى نیست بلکه امامت در تمامى بخش هاى اجتماعى ، اقتصادى و سیاسى اسلام نقش تعیین کننده اى دارد و استقلال ، سیادت ، امنیت ، آزادى و آرامش امت مسلمان را تضمین مى کند. شاید اساسى ترین علت نیاز به امامت ، مساءله انسان سازى باشد. امام و امامت است که فضیلت و نیکى را در جامعه گسترش مى دهد و روح هایى به استوارى کوه مى پروراند، امامت است که خودمحورى ، غرور، طمع ، حسد و دیگر انحرافات را از ریشه مى خشکاند و با تمامى کجروى ها نبرد مى کند.

سرمنشاء تمامى نیکى ها و عامل دوام جوامع انسانى و امّ الفضائل ، ایمان به خداوند است که امام تجسم حقیقى این اعتقاد و مبلّغ آن در تمام حرکات و سکنات خود است . ایمان به خداست که عالم را از مصائب جنگ ، نابودى و دیگر تنش هاى ناخواسته حفظ مى کند و این ائمه بوده اند که تلاش عمده شان مصروف تعمیق آن در میان مردم بوده است ، امامان بودند که پرچم ایمان را در بلنداى آسمان به اهتزاز درآوردند و براى اعلاى کلمه توحید تن به دشوارى هاى جنگ ، زندان ، خانه نشینى و... دادند و آثار درخشانى در این زمینه از خود به یادگار گذاشتند.

این (( نهج البلاغه )) است که عمیق ترین مفاهیم اعتقادى را براى ما شرح مى دهد و ما را دعوت مى کند تا در آفریده هاى خداوندى اندیشمندانه بنگریم و زیبایى هاى فضائل را چنان به رخ ما مى کشد که شیفته اخلاق اولیاء اللّه مى شویم و آرزو مى کنیم که خود، در این سلک درآییم و حقیقت گرایش هاى حیوانى را چنان دقیق به تصویر مى کشد که ما را از مفاسد و رذائل اخلاقى متنفر مى سازد.

صحیفه سجادیه یا انجیل آل محمّد (( - صلوات اللّه علیهم - )) نیز نقش مهمى در لطیف کردن روح ها دارد و مرغزار سرسبز ایمان است و سرچشمه زلال تشنگان معارف و اخلاق ، تمامى ادعیه ماءثوره از ائمه در این نکته مشترک بوده و تزکیه نفس و پالایش روان را مد نظر قرار مى دهند و در صدد نجات آدمیان از وادى جهل و غرور مى باشند. در کتب احتجاجى و کلامى دلایل استوارى از ائمه در دفع شبهات معاندین حق و منکرین خدا روایت شده است .

امام هادى در زیارت خود موسوم به ((جامعه )) به بخش هایى از کوشش و تلاش اجداد خود براى تحکیم ایمان اشاره مى کند در اینجا به فرازهایى از این زیارتنامه اشاره مى کنیم :

(( السلام على الدعاة الى اللّه ، الادلاء على مرضاة اللّه ، و المستقرّین فى امر اللّه ، و التامین فى محبّة اللّه ، و المخلصین فى توحید اللّه ، و المظهرین لا مر اللّه .... ))

((سلام بر دعوت کنندگان به سوى حق و راهنمایان به خشنودى خداوند، درود بر استواران در اجراى امر الهى و مستغرقان در محبت الهى ، سلام بر موحدان مخلص و آشکار کنندگان امر خدایى ...)).

امام سپس خطاب به اجداد خویش مى گوید: ((شما شاءن ، جلال و مجد خداوندى را بزرگ داشتید و نام او را برقرار نمودید و میثاق او را استوار کردید و پیمان اطاعت او را محکم نمودید. براى خدا در نهان و آشکار به نصیحت پرداختید و با حکمت و پند نیکو به راه خدا دعوت کردید و جانهایتان را در راه خشنودى حضرت باریتعالى فدا نموده و دشوارى هاى ناشى از دعوت به سوى خدا را تحمل کردید و صبر نمودید. نماز را بپاى داشتید، زکات دادید و امر به معروف و نهى از منکر نمودید و در راه حق به بهترین وجه به جهاد برخاستید تا آنکه دعوت حق را آشکار کرده واجباتش را بیان نمودید و حدود الهى را برپا کردید. شرایع و احکامش را گستردید و سنت هاى خداى را تعیین کردید و خشنودى حق را به دست آوردید تسلیم قضاى حق بودید و رسولان پیشین را تصدیق کردید...)).

در فرازهاى بالا نقش پیکارگرانه ائمه را براى به اهتزاز درآوردن پرچم توحید و دفاع از ارزش هاى دینى و اسلامى به خوبى مشاهده مى کنیم . آنان مخلصانه جان و مال خود را فداى حق و راه حق کردند و در این راه چشمداشتى جز از ذات مقدس خداوندى نداشتند.

عصمت امامان (ع )

عصمت ائمه - علیهم السلام - از عناصر مهم اندیشه شیعى بشمار مى رود گروهى به گمان محال بودن عصمت ، آن را منکر شده اند! لیکن ما در مباحث مربوط به ائمه آن را اثبات کرده و نادرستى دلایل مخالفین را نشان داده ایم و نه تنها امکان بلکه وقوع آن را نیز ثابت نموده ایم .

اگر کسى سرگذشت ائمه را بخواند کمترین شکى نسبت به عصمت آنان برایش باقى نخواهد ماند و یقین خواهد کرد که آنان نه عمدا و نه سهوا مرتکب هیچ صغیره اى هم نشده اند. زندگى امامان ، ثبات قدم ، وحدت قول و عمل و بر صراط مستقیم بودن آنها را به خوبى نشان مى دهد تمام ائمه با شدت و برندگى کامل وظیفه دفاع از معتقدات دینى را به عهده گرفته و کمترین انحرافى از خود نشان ندادند. طاغوت زمان ، متوکل عباسى با تمام وسایل ممکنه در صدد برآمد تا امام هادى - علیه السلام - را بفریبد و او را از راه راست منحرف کند و به محافل لهو و لعب و فسق و فجور بکشاند لیکن امام با تمام وجود امتناع کرده مقاومت ورزید و با مواضع خود دلیلى روشن بر عصمت خود و اجداد بزرگوار خویش ارائه کرد و حقانیت شیعه را درباره عصمت ایشان به وضوح بیان نمود.

علم امامان (ع )

علم ائمه همانند علم پیامبران و مرسلین ، علمى است الهامى و خداداد و فرقى با هم ندارد. خداوند به پیامبران و ائمه ، علمى لدنّى عطا فرمود تا حجّت را بر مردم تمام کنند. امام صادق - علیه السلام - از کیفیت علم ائمه و دامنه حیرت انگیز آن - که وصف ناپذیر است - چنین یاد مى کند:

((علم ما عبارت است از: (( غابر، مزبور، نکت فى القلوب )) (الهامات قلبى )، (( نقر فى الاسماع )) (به گوش خوردن صدا) (( جفر احمر، جفر ابیض )) و همچنین مصحف فاطمه - علیهاالسلام - و ((جامعه )) که تمامى مایحتاج مردم در آن است نزد ماست )).

و چون از حضرت معانى این تعابیر را پرسیدند ایشان فرمود: (((( غابر؛ )) دانش آینده است )) و (((( مزبور؛ )) دانش گذشته مى باشد)) و (((( نکت فى القلوب ؛ )) الهام است )) و (((( نقر فى الاسماع ؛ )) سخنان ملائکه است زیرا ما گفتار آنان را مى شنویم لیکن خود آنها را نمى بینیم )) و (((( جفر احمر؛ )) ظرفى است که سلاح پیامبر اکرم در آن قرار دارد و از آن خارج نمى شود تا آنکه قائم آل محمّد قیام نماید. امّا (((( جفر ابیض ؛ )) ظرفى است که در آن تورات موسى ، انجیل عیسى ، زبور داوود و کتب آسمانى پیشین قرار دارد)) و ((مصحف فاطمه - علیهاالسلام - کتابى است که در آن تمام حوادث و نام هاى کسانى که تا روز قیامت به حکومت مى رسند منظور است )). و امّا ((جامعه ؛ کتابى است داراى هفتاد ذراع طول که حضرت رسول اکرم (( - صلى اللّه علیه و آله - )) با دهان مبارکشان آن را املا مى فرمودند و حضرت على - علیه السلام - با دست خویش ‍ مى نگاشتند. به خدا قسم هر چه مردم تا روز قیامت بدان نیاز پیدا کنند در این کتاب آمده است حتّى دیه یک خراش و یک تازیانه یا نصف تازیانه ...)).(36)

ابوالعلاء معرى در شعر خود به همین جفرى که نزد اهل بیت موجود است اشاره مى کند و مى گوید:

((همگان از دیدن جفر و جام جهان نماى کوچکى که همه آبادى ها و ویرانى ها را نشان مى داد و نزد ائمه موجود بود شگفت زده شدند)).(37)

دلیل روشن این مدعا روایات و پیشگوئى هاى متعددى است که از ائمه در زمینه هاى گوناگون علوم نقل شده است . امام على مولاى متقیان و باب شهر علم پیامبر پایه حدود سى و دو علم را - به قول عقّاد - بنیان نهاد و از پیشرفت هاى تکنولوژیک و تحولات علمى که در عرصه گیتى به ظهور مى رسد خبر داد. حضرت در یکى از مغیبات خود چنین مى فرماید:

(( ((یاتى زمان على الناس یرى من فى المشرق من فى المغرب ، و من فى المغرب یرى من فى المشرق )). ))

((زمانى خواهد آمد که ساکنین مشرق ، افراد مستقرّ در مغرب را خواهند دید و ساکنان مغرب مشرقیان را)).

و باز فرمود: (( ((یاتى زمان على الناس یسمع من فى المشرق من فى المغرب و من فى المغرب یسمع من فى المشرق )). ))

((زمانى فرا خواهد رسید که : آنکه در مغرب است آواى مشرقیان را خواهد شنید و بر عکس )).

و هر دوى این پیشگویى با اختراع تلویزیون و رادیو تحقق یافت .

همچنین حضرت سجاد - علیه السلام - فرمود: (( ((یاتى زمان على الناس یسیر فیه الحدید؛ )) زمانى خواهد آمد که در آن ، آهن به حرکت در خواهد آمد)).

که با اختراع انواع ماشین ها و قطارها محقق شد. البته حضرت موارد متعددى را پیش بینى کرده اند که تماما صادق بوده است . (38) خود حضرت با صراحت تمام موقعیت علمى خویش را چنین بیان مى کند: ((معانى کتاب خدا را از من بپرسید به خدا قسم آیه اى نازل نشده است جز آنکه مى دانم در شب بوده یا روز، در کوه بوده یا دشت )).(39)

امام صادق نیز یکى از همین پیشوایان حق و حقیقت است که از زلال علم و دانش آنها بشریت همچنان سیراب مى شود ایشان در گفته هایشان از آلودگى دریا و فضا و زیان هاى ناشى از آن براى انسان پرده برداشته است و در کتاب موسوم به ((توحید مفضل )) قواعد تشریح و عجایب مربوط به اعضاى انسان را بیان نموده است . همچنانکه بنیانگذار علوم فیزیک و شیمى بشمار مى رود و اصول این دو دانش را توسط شاگرد برجسته و ممتاز خود پیشاهنگ تحولات علمى جابر بن حیان چهره افتخارانگیز شرق وضع کرده است .

امام هادى نیز پس از وفات پدر و هنگام تصدى مقام امامت بیش از هفت سال نداشت ، لیکن به وسیله علماى بزرگ زمان مورد پرسش قرار گرفت و دشوارترین مسایل فقهى ، فلسفى و کلامى را آنچنان دقیق و روشن پاسخ گفت که پرسندگان را متحیّر ساخت و در نتیجه آنان به امامت حضرت اعتراف کردند. در این نمونه و نمونه هاى دیگر دلیل آشکارى است بر علم خدادادى آنان و اینکه خداوند فضل و دانشى به آنان عطا فرموده است که به هیچ کس دیگر چنین عنایتى نکرده است .

نصّ بر امامت حضرت

بزرگان و معتمدین شیعه براى امامت اهمیت خاصى قائل بودند و آن را اصلى از اصول اسلام مى دانستند لذا همواره از امام زمان خود درباره امام بعدى پرسش مى کردند تا به او مراجعه نمایند و در چنبره طاعت او درآیند. در مورد امام هادى نیز این دقت نظر به عمل آمد و برخى از بزرگان شیعه روایات متعددى از امام جواد - علیه السلام - مبنى بر امامت على هادى نقل کرده اند و ما در اینجا به پاره اى از آنها اشاره مى کنیم :

1 - ((اسماعیل بن مهران )):

هنگامى که امام جواد - علیه السلام - عازم سفر بغداد شد اسماعیل بن مهران خود را به سرعت نزد امام رسانده عرض کرد: قربانت گردم از این سفر بر شما بیمناکم پس از شما منصب امامت به چه کسى خواهد رسید؟ امام با لبخندى شیرین پاسخ داد: ((امسال اتفاقى براى من نخواهد افتاد...)). و بدینسان هراس وى از قدرت عباسیان و شهادت خود را بر طرف ساخت .

چندى بعد که معتصم عباسى امام را به سامرّا فرا خواند دوباره اسماعیل شتابان نزد حضرت آمد تا امام بعدى را بشناسد و در سلک موالیان وى درآید. پس گفت : ((یابن رسول اللّه ! شما در حال رفتن هستید پس از شما امر امامت به عهده کیست ؟)).

امام گریست و از سفر خود احساس خطر کرده با علم به اینکه دیگر بازگشتى نخواهد بود، فرزند خود امام على هادى را به عنوان امام بعدى چنین معرفى نمود: ((این سفرى است که از آن بر من باید بیمناک بود امام پس از من فرزندم على خواهد بود...))(40) .

پیش بینى امام تحقق یافت و ایشان در اوج شکوفایى زندگى و بالندگى به وسیله معتصم عباسى به شهادت رسید.

2 - ((الخیرانى )):

یکى دیگر از راویان امامت على هادى ((خیرانى )) است که حدیث را از پدرش نقل کرده است و ما در بحث هاى آینده متن حدیث را نقل خواهیم کرد.

3 - ((الصغر بن ابى دلف )):

صغر بن ابى دلف نص بر امامت امام هادى را از پدر حضرت امام جواد چنین نقل مى کند: ((امام پس از من فرزندم على است . فرمانش فرمان من است و سخن او سخن من . اطاعت از او اطاعت از من بشمار مى رود و پس از او امامت از آن فرزندش حسن خواهد بود...)).(41)

4 - ((بعضى از شیعیان )):

امام جواد هنگام عزیمت به بغداد با تصریح به امامت فرزندش امام هادى - علیه السلام - به بعضى از شیعیان چنین گفت : ((من در حال رفتنم و امر امامت به عهده فرزندم ((على )) است و پس از من بر شما همان حقى را خواهد داشت که من پس از پدرم بر شما داشتم ...)).(42)

امام جواد در سخنان خود بر لزوم اطاعت از فرزندش تاءکید کرد و فرمود امام همان موقعیتى را در میان شیعیان خواهد یافت که خود امام جواد پس از وفات پدرشان داشتند.

5 - ((احمد بن ابى خالد)):

احمد بن ابى خالد نصّ صریحى را از امام جواد - علیه السلام - بر امامت فرزندش على هادى با این سرآغاز نقل مى کند: ((ابوجعفر به فرزندش هادى - علیه السلام - وصیت کرد...)) که ما بندهاى این وصیت را در بحث هاى آینده بیان خواهیم کرد.(43)

قابل ذکر است که شیعیان معتقدند تعیین امام متاءثر از عواطف و هواهاى نفسانى نیست بلکه به دست خداوند متعال است . اوست که امام را معین مى کند و پیامبر اکرم انتصاب الهى را به سمع همگان مى رساند و آنچه را بدو دستور داده شده ابلاغ مى کند. پیامبر گرامى به صراحت ، جانشینان خود را دوازده تن اعلام کرده است و روایات این باب به حد تواتر رسیده است (44) که امام هادى - علیه السلام - یکى از همین جانشینان مى باشد.

بخشش و کرم حضرت

یکى دیگر از خصوصیات بارز حضرت ، بخشش و عطاى ایشان است که همانند اجداد خود در این میدان گوى سبقت را از همگان ربوده است . حضرت مثل پدران خود تنها براى جلب رضاى پروردگار مسکین ، یتیم و اسیر را بر خانواده خود مقدم داشته و اطعام آنان را در درجه اول اهمیت قرار مى دادند تا جایى که غذایى براى خانواده شان باقى نمى ماند و در مورد لباس نیز بدین گونه عمل مى کردند. امام صادق - علیه السلام - نیز آنقدر به مستحقّین انفاق مى کرد و لباس مى داد که دیگر براى افراد خانواده اش چیزى یافت نمى شد.(45)

مورخان موارد بى شمارى از بخشش هاى کلان حضرت امام هادى - علیه السلام - نسبت به فقرا و درماندگان را نقل کرده اند که ما به نمونه هاى زیر اکتفا مى کنیم :

1 - هیاءتى از شیعیان بلند پایه مرکّب از ابوعمرو عثمان بن سعید، احمد بن اسحاق اشعرى و على بن جعفر حمدانى به دیدار امام هادى - علیه السلام - رفتند، احمد بن اسحاق از وامى که در گردن داشت به حضرت شکایت برد ایشان به وکیل خود عمرو رو کرده فرمودند: به احمد سى هزار دینار و به على بن جعفر نیز همان مقدار بپرداز. سپس حضرت به خود عمرو - وکیل حضرت - نیز سى هزار دینار بخشیدند. ابن شهر آشوب پس از نقل این عطا و بزرگمنشى علوى مى گوید: ((این عمل معجز گونه است و جز پادشاهان را نرسد که چنین بخشش کنند و ما هرگز این گونه عطایى نشنیده ایم )).(46)

حضرت براى این بزرگان زندگانى مرفهى فراهم آورده بود و غبار فقر را از خانه شان رفته بود. و طبیعى است که بهترین بخشش ، آن است که اثرى نیکو و ماندگار از خود بجا گذارد.

2 - یک نمونه دیگر از کرم حضرت را اسحاق جلاّب چنین نقل مى کند:

((در (( یوم الترویه )) (هشتم ذى الحجّه ) براى ابوالحسن هادى - علیه السلام - تعداد زیادى گوسفند خریدم و ایشان تمام گوسفندان را در میان خویشان خود تقسیم کردند)).(47)

3 - مورد دیگر که اعجاب مورّخان را برانگیخته است چنین مى باشد که :

((حضرت به قصد روستایى متعلّق به خودشان از سامرّا خارج شدند چندى بعد یکى از بادیه نشینان به در خانه حضرت آمد خانواده حضرت به آن مرد گفتند که ایشان به زمینى خارج از شهر رفته اند و آن مرد هم متوجه محل حضرت شده و پس از دیدن ایشان با صدایى ضعیف گفت : یابن رسول اللّه من مردى از اعراب کوفه و از موالیان و محبّان جدّت على بن ابى طالب هستم ، سنگینى قرض مرا از پا درآورده است و جز تو گره گشایى نمى شناسم ...

حضرت متاءثر شدند و دیدند وى متمسّک به ولایت على - علیه السلام - است لیکن خود حضرت در آن هنگام در تنگنا بودند و کمکى از دستش ساخته نبود لذا به دست خودشان ورقه اى نوشتند مبنى بر آنکه : اعرابى از حضرت مبلغ معینى طلبکار است ، سپس کاغذ را به او داده گفتند: این کاغذ را نزد خودت داشته باش و به سامرّا برو، هر وقت دیدى عده اى نزد من جمع شده اند برخیز و طلبى را که در این کاغذ است از من بخواه و بر من سخت بگیر که چرا بدهى ام را نپرداخته ام و تمامى دستورات مرا انجام بده . اعرابى ورقه را گرفت و هنگامى که حصرت به سامرّا بازگشت عده اى به دیدن او آمدند که در میان آنان جاسوسان و ماءموران حکومت عباسى هم حضور داشتند، چندى نگذشت که اعرابى از راه رسید و کاغذ را نشان داده خواستار پرداخت مبلغ مذکور در آن شد، امام - علیه السلام - به عذرخواهى پرداخت لیکن اعرابى با اصرار خواستار پول خود بود و همچنان تاءکید مى کرد.

حاضرین در مجلس متفرق شدند و جاسوسان متوکل شتابان ماجرا را به گوش خلیفه رساندند او نیز دستور داد تا سى هزار درهم نزد حضرت ببرند، وقتى که اعرابى آمد حضرت پول ها را به او داده فرمودند: ((این پول ها را بگیر و بدهى خود را بپرداز و باقى مانده را خرج خانواده ات کن ...)).

اعرابى مبلغ را بسیار دیده گفت : یابن رسول اللّه بدهى من کمتر از یک سوم این مبلغ است ... لیکن خداوند بهتر مى داند که رسالت خود را میان چه کسانى قرار دهد. (48) و پول ها را برداشته با خشنودى تمام و با خیال راحت به سوى خانواده اش رفت و همچنان براى ناجى خود امام هادى که او را از فقر و سختى نجات داده بود دعا مى کرد)).

4 - راویان ذکر کرده اند که ابوهاشم جعفرى دچار سختى معیشت شده بود لذا به زیارت امام شتافت ، هنگامى که حضرت موقعیت دشوار وى را دریافت براى تسکین و سبک کردن رنج هایش چنین فرمود:

((اى ابوهاشم ! اداى شکر کدامیک از نعمت هاى الهى را مى خواهى بجا آورى ؟ خداوند به تو نعمت ایمان را عطا فرموده و بدینسان بدنت را بر آتش جهنم حرام ساخته است و تنى سالم به تو داده است تا بتوانى به طاعات الهى بپردازى و با دادن صفت قناعت تو را از ذلت سؤ ال و مرحمت خواهى نجات داده است ...)).

نعمت هایى را که امام بر مى شمارد از مهمترین عطایاى الهى براى کسى که از آنها استفاده کند بشمار مى رود. سپس ‍ حضرت دستور دادند تا به ابوهاشم یکصد دینار بپردازند.(49)

پارسایى و زهد امام (ع )

حضرت از تمام لذات زودگذر و مادى این جهان روى گردانده و به ضروریات آن اکتفا کرده بود، کمترین توجهى به جلوه هاى فریبنده نشان نمى داد و زندگى خود را وقف عبادت خداى متعال کرده بود، کار را در زهد و ورع تا بدانجا رسانده بود که خانه مسکونى حضرت در سامرّا و مدینه از اثاثیه معمولى نیز خالى بود و هنگامى که ماءموران متوکل شبانگاه به منزل ایشان هجوم آوردند و به بازرسى آن مشغول شدند چیزى قابل توجه در آن نیافتند. بار دیگر که به خانه حضرت در سامرّا هجوم آوردند ایشان را در اتاقى در بسته مشاهده کردند در حالى که با لباسى پشمین بدون هیچ فرشى بر شن و سنگریزه نشسته بود.

سبط بن جوزى درباره زهد امام مى گوید: ((امام على هادى کمترین میل و گرایشى به دنیا نداشت و همیشه ملازم مسجد بود، هنگامى که خانه اش را بازرسى کردند، جز قرآن ، کتب دعا و چند کتاب علمى در آن چیزى نیافتند.

حضرت مانند اجداد طاهرین خود زندگى بى آلایشى را پیش گرفته بود و اهمیتى به مسائل مادى نمى داد بلکه وجهه نظرش اتصال دائمى به حق تعالى بود. جدش مولاى متقیان و امیرمؤ منان نیز از پارساترین مردم بود و در ایام خلافت خویش هیچ اندوخته مادى براى خود فراهم نکرد و کفش و کمربندش از لیف خرما بود و کفشش را خود تعمیر مى کرد بر شکم خود سنگى مى بست تا فشار گرسنگى را کاهش دهد و همسرش دخت گرامى پیامبر زهرا - علیهاالسلام - نیز مانند پدر و شوهر والامقامش زندگى زاهدانه اى را دنبال مى کرد و در خانه اش از اثاث البیت خبرى نبود و دستانش از آسیا کردن گندم تاول زده بود. ائمه این چنین زیستند و نعم مادى را کنار گذاشته کریمانه از مظاهر فریبنده حیات گذشتند و تنها به کارى پرداختند که آنان را به خداوند نزدیک کند)).

امام (ع ) در مزرعه خود کار مى کند

امام عظیم الشاءن به دور از گرایش هاى مادى و هواهاى نفسانى و خود بزرگ بیتى براى معیشت خود و خانواده اش بر زمین متعلق به خودشان کار مى کرد. على بن حمزه مى گوید: ابوالحسن ثالث را دیدم که بر زمینى کار مى کرد و قدم هایش از عرق خیس شده بود. گفتم : ((قربانت گردم کارگران کجا هستند؟...))

حضرت فرمود: ((اى على ! بهتر از من و پدرم کسانى بودند که با بیل در زمین خود کار مى کردند...)).

- ((آنها چه کسانى بودند؟...))

- ((رسول اللّه (( - صلى اللّه علیه و آله -، )) امیرالمؤ منین و تمامى پدرانم با دست خود کار مى کردند و این کار پیامبران ، رسولان و اوصیاى صالح بوده است ...))(50) .

همیشه ((کار)) شعار انبیا بوده است و خداوند پیامبرى را مبعوث نساخت مگر اینکه ((کارگر)) بود و ما در کتاب خود ((کار و حقوق کارگر در اسلام )) (51) بر اهمیت کار و ارزش معنوى آن به این حدیث شریف استناد جسته ایم و نشان داده ایم که کار کردن از سیره انبیاى صالح بوده است .

راهنمایى گمراهان

امام هادى اهمیت زیادى به هدایت گمراهان و منحرفان از راه حق مى داد و در این راه کوشش خستگى ناپذیرى را آغاز کرده بود، از جمله کسانى که به وسیله حضرت به حقیقت دست یافت و هدایت شد ((ابوالحسن بصرى )) معروف به ((ملاّح )) را مى توان نام برد. وى ((واقفى )) بود و پس از امام موسى کاظم امامت هیچ یک از فرزندان حضرت را نپذیرفته بود. روزى حضرت هادى بصرى را دیده به او گفت :

((این خواب غفلت تا کى ؟ آیا وقت آن نرسیده است که به خود آیى ...)) نفس قدسى حضرت آنچنان گرم و مؤ ثر بود که همین دو جمله او را دگرگون ساخته به راه صلاح باز آورد و به امامت حضرت معترف گشت .(52)

با صوفیان مجالست مکنید

امام هادى - علیه السلام - اصحاب خود و دیگر مسلمانان را از معاشرت و همنشینى با صوفیان بر حذر داشته بود زیرا آنان سرچشمه گمراهى و ضلالت هستند و با اظهار پارسایى و تقدس مآبى به فریب و گمراهى ساده لوحان بر مى خیزند.

امام بر دورى و جدایى از صوفیان بشدت تاءکید داشت . حسین بن ابى الخطاب نقل مى کند: نزد امام هادى در مسجد النبى بودم که گروهى از اصحاب حضرت از جمله ابوهاشم جعفرى که مردى سخندان و مورد احترام امام بود وارد شدند و در همان هنگام عده اى از صوفیان وارد مسجد شده گوشه اى نشستند و به گفتن اوراد خود و تکبیر و تهلیل پرداختند، حضرت رو به اصحاب کرده فرمودند:

((به این فریبکاران و هم پیمانان شیطان و ویرانگران بنیادهاى اسلام توجه نکنید آنان براى آسایش جسم ، پارسایى مى کنند و شب زنده دارى آنان براى به دست آوردن طعام هاى چرب و شیرین است ، عمرى را به سختى مى گذرانند تا آنکه فرصتى یافته به گناهکارى بپردازند، گرسنگى مى کشند تا آنکه به خوان هاى رنگین دست یابند، ذکر آنان فقط براى فریب مردم است و جلب قلوب احمقان ، سادگان را شیفته خود ساخته بار خود را بر دوش آنان مى نهند و آنان را در چاه هاى گمراهى مى اندازند، اوراد آن ، رقص و کف زدن است و ذکرشان نغمه و آوازه خوانى ، جز بى خردان و افراد گول خورده کسى از آنان پیروى نمى کند و متاع آنان جز در بازار احمقان فروشى ندارد، هر کسى به دیدار و زیارت زنده یا مرده آنان برود مانند آن است که به زیارت شیطان و بت پرستان رفته باشد و هر که به آنان یارى رساند در حقیقت به ابوسفیان ، معاویه و یزید یارى کرده است ...)).

یکى از حاضران پرسید: ((اگر چه به امامت شما معتقد و معترف باشد؟)) امام او را از ادامه این گونه توهّمات بر حذر داشته با بیانى قاطع فرمود:

((این تصوّرات را از خود دور کن ، هر کس به امامت و حق ما معترف باشد بر خلاف رضاى ما گام بر مى دارد، آیا نمى دانى آنان پست ترین طایفه صوفیه هستند و همه فرق صوفیه مخالف ما مى باشند و طریقت آنان با ما مغایر است ، آنان نصارى یا مجوس این امت هستند و همیشه در تلاشند تا چراغ برافروخته خدایى را با دهان خود خاموش کنید هر چند خداوند پرتو افشانى چراغ توحید را على رغم خواست کافران ، تضمین کرده است ...)).(53)

امام در سخنان خود بر بطلان روش صوفیان و بى دینى آنان با توجه به صفات و رفتارشان چند نکته را بیان مى فرماید:

1 - آنان در فریفتن و گمراه کردن مردم هم پیمان شیطان هستند.

2 - با بدعت هاى خود و آوردن شیوه هایى مغایر روح اسلام و شریعت درصدد ویرانگرى پایه هاى این دین مبین برآمدند.

3 - زهد آنان ریایى است و براى راحت طلبى و جلب منافع مادى مى باشد.

4 - شب زنده دارى و اظهار تقدّس آنان براى رضاى خدا و انجام عبودیت حضرتش نیست بلکه دام نیرنگى است براى صید مردم و به دست آوردن اموال آنان .

5 - اوراد آنان ، اوراد عبادى نیست بلکه رقص و پایکوبى است زیرا از قلبى که معتقد به خداست برنخاسته است و دعاهاى آنان ترانه و آواز است زیرا از روح اخلاص و طاعت خداوند خالى است و کالبدى است بى جان .

6 - آنکه مهار خرد و اختیار خود را در دست دارد به دنبال این دغلان نمى رود، لیکن ساده لوحان ، افراد نادان و بى خردان که قدرت تشخیص ندارند در زمره پیروان آنها قرار مى گیرند.

امام و احترام به علما

امام هادى - علیه السلام - در بزرگداشت دانشمندان و اندیشمندان مى کوشید و به آنها توجهى خاص داشت و آنان را بر دیگر مردم برتر مى شمرد زیرا آنان سرچشمه نور و آگاهى در زمین هستند. از کسانى که مورد تجلیل امام قرار گرفت فقیهى بود که با یکى از نواصب و مبغضین اهل بیت به مناظره پرداخته و او را مغلوب ساخته بود، آن فقیه پس از چندى به زیارت امام آمد حضرت که از مناظره او با ناصبى خبردار بود از دیدن وى شادمان شده او را در صدر مجلس  نشاند و به گرمى با وى به گفتگو پرداخت . مجلس مملو از علویان و عباسیان بود. بنى هاشم حاضر در آنجا از این توجه خاص امام رنجیده شدند و امام را مخاطب ساخته گفتند:

((چگونه او را بر سادات و بزرگان بنى هاشم مقدم مى دارى ؟...))

حضرت در پاسخ فرمود: از کسانى نباشید که خداوند متعال درباره شان فرمود: (( ((الم تر الى الذین اءوتوا نصیبا من الکتاب یدعون الى کتاب اللّه لیحکم بینهم ثم یتولى فریق منهم و هم معرضون )). )) (54)

((آیا ندیدى کسانى را که بهره اى از کتاب آسمانى به آنها داده شده بود، فرا خوانده شدند تا کتاب خدا داور آنان باشد لیکن گروهى اعراض کرده روى گرداندند)).

آیا کتاب خداوند متعال را به عنوان داور و حکم قبول دارید؟... همگى گفتند: ((آرى ، یابن رسول اللّه )). و امام روش ‍ خود را - به استناد آیات قرآن - چنین مدلّل ساخت : آیا خداوند نمى گوید: (( ((یا اءیها الذین آمنوا اذا قیل لکم تفسحوا فى المجالس فافسحوا یفسح اللّه لکم - الى قوله - و الذین اوتوا العلم درجات )). )) (55)

((اى کسانى که ایمان آورده اید هنگامى که در مجالسى به شما گفته مى شود جاى باز کنید شما نیز جاى باز کنید تا خداوند براى شما گشایش دهد... تا آنجا که مى گوید: و دانشمندان را درجاتى بالاتر مى دهد)).

خداوند متعال همانطور که مؤ من را بر غیر مؤ من مقدم مى دارد، مؤ من عالم را بر مؤ من غیر عالم برترى داده است . و باز خداوند است که مى فرماید: ((خداوند مؤ منان اهل علم را درجاتى ، برترى مى دهد)) آیا خداوند گفته است : خداوند نجیب زادگان و شریفان نسب دار را رفعت مى دهد! لیکن حضرت باریتعالى با تاءکید مى گوید:

(( ((هل یستوى الذین یعلمون و الذین لا یعلمون ؛ )) (56) آیا آنان که مى دانند و آنان که نمى دانند با هم برابرند؟)).

پس چرا از احترام و تجلیل من نسبت به این عالم که مورد بزرگداشت خدا نیز هست رنجیده شده اید، شکستى که این مرد به آن ناصبى با دلایل و براهین خدا آموخته داد از هر شرافت مبنى بر نسب و تبار، بالاتر و برتر است .

دلایل و حجت هاى امام ، حاضرین را خاموش کرد لیکن یکى از بنى عباس حاضر در جلسه همچنان بر موضع نادرست خویش پافشارى کرد و گفت :

((یابن رسول اللّه ! شما این مرد را بر ما مقدم داشتى و ما را پایین تر از او به حساب آوردى در صورتى که او مانند ما نسبى چنین روشن و درخشان ندارد و از صدر اسلام تاکنون آن را که نسبى شریف تر داشته باشد بر دیگران مقدم مى دارند...))

منطق این عباسى ، منطقى است سست و بى بنیاد که اسلام بدان کمترین بهایى نمى دهد، اسلام متوجه ارزش هاى والایى است که هرگز چنین افرادى تصور آن را هم ندارند و به گوششان نخورده است . لذا حضرت طبق اصل قرآنى : (( ((وجادلهم بالتى هم احسن )) )) (57) و دستور: (( ((کلموا الناس على قدر عقولهم )) )) براى قانع کردن وى راه دیگرى در پیش گرفت و گفت :

(( ((سبحان اللّه ! )) آیا عباس که از بنى هاشم بود با ابوبکر تیمى بیعت نکرد؟ آیا عبداللّه بن عباس پدر خلفاى عباسى و از خاندان بنى هاشم ، کارگزار عمر بن خطاب از بنى عدى نبود؟ پس چرا عمر افراد خارج از خاندان قریش را وارد شوراى شش نفره کرد ولى عباس را که هاشمى و قرشى بود وارد شورا ننمود؟!

پس اگر برتر شمردن غیر هاشمى بر هاشمیان نادرست است باید بیعت کردن عباس با ابوبکر و کارگزارى عبداللّه بن عباس براى عمر را محکوم کنى و اگر آن کار اشکالى نداشت این مورد هم مانند آن روا خواهد بود...)).

معترض ، تاب این استدلالات را نیاورد خاموش گشت و دیگر دم نزد.(58)

حضرت که دیده بود دلایل قرآنى او را قانع نکرد از بیعت جدش عباس با ابوبکر و کارگزارى عبداللّه بن عباس براى عمر در حالى که این دو خلیفه از نظر نسب به پاى عباس و فرزندش نمى رسیدند استفاده کرد و این نمونه کامل (( ((الزموهم بما التزموا به )) )) است .

عبادت حضرت

هنگام مطالعه سیره ائمه طاهرین و پیشوایان خاندان عصمت و طهارت یک مطلب به وضوح قابل مشاهده است و آنهم توجه شدید ایشان به عبادت ، شب زنده دارى ، تلاوت قرآن و مناجات با پروردگار است . ابوفراس حمدانى به مقایسه میان ائمه و بنى عباس دست زده چنین مى گوید:

(( تمسى التلاوة فى ابیاتهم سحرا

و فى بیوتکم الا وتار و النغم ))

((آواى تلاوت قرآن تا سحر از خانه هاى ائمه به گوش مى رسد. و در خانه هاى شما - بنى عباس - این ترانه ها و صداى چنگ و رباب است که تا بامداد گوش ها را مى خراشد)).

امام هادى - علیه السلام - بیش از همه معاصران خود به عبادت و تهجّد مى پرداخت و تقوا و پایبندى وى به اصول دیانت زبانزد خاص و عام بود. ایشان تمام نوافل را بجا مى آورد و در رکعت سوم نافله مغرب سوره حمد و اول سوره حدید تا (( ((انه علیم بذات الصدور)) )) و در رکعت چهارم پس از سوره حمد، آخر سوره حجرات را تلاوت مى کرد.(59)

نافله اى را نیز به این صورت به حضرت نسبت داده اند که : ایشان در رکعت اول ، سوره حمد و یس و در رکعت دوم ، سوره حمد و الرحمن را تلاوت مى کردند.(60)

پی نوشت ها:

36-(( الارشاد، )) ص 307 و 308. و اصول کافى . 37-(( حیاة الحیوان ، )) مادّه جفر.

38-(( حیاة الامام محمّد الجواد، )) ص 69. 39-(( الجامع الاحکام القرآن ، )) ج 1، ص 35.

40-(( الارشاد، )) ص 369. اصول کافى ، ج 1، ص 323. 41-(( بحارالانوار، ج 13، ص 127. (( و الاکمال )) صدوق . 42-(( اعیان الشیعة : )) ج 4، ق 2 ص 256. 43-اصول کافى .

44-صحیح مسلم ، (( کتاب الاماره . )) مسند احمد بن حنبل ، ج 5، ص 89، و صحیح بخارى ، ص 164. 45-(( صفوة الصفوة ، )) ج 2، ص 98. 46-(( المناقب ، )) ابن شهر آشوب ، ج 4، ص 409.

47-(( بحارالانوار، )) ج 50، ص 132 - مناقب ، ابن شهر آشوب ، ج 4، ص 411.

48-(( الاتحاف بحب الاشراف ، )) ص 67 - 68. شرح شافیه ابى فراس ، ج 2، ص 167، (( جوهرة الکلام ، )) ص 151. 49-امالى صدوق ص 412 و (( بحارالانوار )) ج 50، ص 129.

50-(( من لا یحضره الفقیه . )) 51-(( العمل و حقوق العامل فى الاسلام . ))

52-(( من لا یحضره الفقیه . )) 53-(( روضات الجنات ، )) ج 3، ص 134.

54-سوره آل عمران ، آیه 22. 55-سوره مجادله ، آیه 10. 56-سوره زمر، آیه 8.

57-سوره نحل ، آیه 125. 58-(( الاحتجاج )) طبرسى ، ج 1 و 2، ص 454.

59-(( وسائل الشیعه ، )) ج 4، ص 750. 60-(( وسائل الشیعه ، )) ج 5، ص 298.

 ج- پنج درس آموزنده:

پنج درس ارزشمند و آموزنده

 .1 یکى از اصحاب حضرت ابوالحسن ، امام هادى صلوات اللّه علیه به نام اسحاق بن ابراهیم حکایت کند:

روزى به محضر مبارک آن حضرت شرفیاب شدم ، شخصى را دیدم که در مجلس حضرت اظهار داشت : مدّتى است که مبتلا به سردرد شدیدى گشته امام علیه السلام فرمود: ظرفى را با مقدارى آب بردار و این آیه شریفه قرآن را بر آن بخوان :

أ وَلَمْ یَرَ الَّذینَ کَفَرُوا انَّ السَّمواتِ وَ الاْ رْضَ کانَتا رَتْقاً فَفَتّقْنا هُما وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ کُلَّ شَیٍ حَیُّ أ فَلا یُؤْمِنُونَ.(55)

و سپس آن را بیاشام ، که انشاءاللّه سردرد برطرف خواهد شد.(56)

حضور داشتند، چنین فرمود: اسم اعظم خداوند متعال ، داراى هفتاد و سه حرف مى باشد که آصف بن برخیا - وصىّ حضرت سلیمان علیه السلام - یک حرف از مجموع آن ها را مى دانست و زمین برایش کوچک شد، به طورى که توانست در کمتر از یک لحظه عرش بلقیس را نزد حضرت سلیمان علیه السلام آورد.
ولیکن نزد ما اهل بیت رسالت هفتاد و دو حرف موجود است و یک حرف آن نزد خداوند متعال محفوظ مى باشد.(57)

 .3 هنگامى که خداوند متعال نوزادى به حضرت ابوالحسن ، امام هادى علیه السلام عطا نمود، عدّه اى از اصحاب ، خدمت حضرت آمدند تا تهنیت و تبریک گویند.وقتى بر حضرت وارد شدند، او را شادمان و مسرور نیافتند؛ علّت را جویا شدند؟امام علیه السلام فرمود: به نوزاد امیدى ندارم ، چون که او عدّه بسیارى را گمراه مى گرداند.پس پیش گوئى حضرت و علّت ناراحتى آن بزرگوار تحقّق یافت و این نوزاد همان جعفر کذّاب شد.(58)

 .4 ابوهاشم جعفرى حکایت کند:روزى در محضر شریف امام هادى علیه السلام شرفیاب شدم ، کودکى وارد شد و شاخه گلى را تقدیم آن حضرت کرد.امام علیه السلام آن شاخه گل را گرفت و بوئید و بر چشم خود نهاد و بوسید؛ و سپس آن را به من اهداء نمود و اظهار داشت :هر که شاخه گلى را ببوید و بر چشم خویش بگذارد و ببوسد و سپس صلوات بر محمّد و آلش فرستد، خداوند متعال حسنات بى شمارى را در نامه اعمالش ثبت مى نماید؛ و نیز بسیارى از خطاها و لغزش هایش را مورد عفو قرار مى دهد.(59)

 .5 یکى از اهالى کوفه در شهر سامراء خدمت حضرت ابوالحسن ، امام علىّ هادى علیه السلام شرفیاب شد و اظهار داشت یاابن رسول اللّه ! من از دوستان و علاقه مندان به شما و اجدادتان مى باشم ، و داراى قرض سنگینى هستم و چون توان پرداخت آن را ندارم به قصد شما آمده ام .
امام هادى علیه السلام فرمود: همین جا بِایست تا چاره اى بیندیشم .پس از گذشت لحظاتى ، مقدار سى هزار دینار از طرف متوکّل - خلیفه عبّاسى - براى حضرت آوردند.
حضرت سلام اللّه علیه آن پول ها را از ماءمور متوکّل گرفت و بى درنگ و بدون آن که محاسبه نماید، تمامى آن سى هزار دینار را تحویل آن شخص کوفى داد.پس آن مرد کوفى مقدار ده هزار دینار از آن ها را برداشت و اظهار نمود: یاابن رسول اللّه ! من بیش از ده هزار دینار نیاز ندارم ، چون به همان مقدار بدهکار هستم و براى من همین مقدار کافى است ولى امام علیه السلام از پس گرفتن آن بیست هزار دینار خوددارى و امتناع نمود.لذا آن مرد کوفى تمامى آن هدیه را گرفت و گفت : خداوند بهتر مى داند که چه کسانى را امام و حجّت خود بر انسان ها قرار بدهد، و سپس عازم شهر کوفه شد.(60)

پی نوشت ها:

55- سوره انبیاء: آیه 30. 56- بحارالا نوار: ج 92، ص 51، ح 7. 57- بحارالا نوار: ج 27، ص 26، ح 3.

58- عیون المعجزات : ص 135. 59- کافى : ج 6، ص 525، ح 5، حلیة الا برار: ج 5، ص 37، ح 3.

60- ینابیع المودّة : ج 3، ص 128.

د- چهل حدیث گهربار.

چهل حدیث گهربار منتخب

قالَ الا مامُ اءبو الحسن ، علىّ الهادى صلوات اللّه و سلامه علیه :

1  مَنِ اتَّقىَ اللّهَ یُتَّقى ، وَمَنْ اءطاعَ اللّهَ یُطاعُ، وَ مَنْ اءطاعَ الْخالِقَ لَمْ یُبالِ سَخَطَ الْمَخْلُوقینَ، وَمَنْ اءسْخَطَ الْخالِقَ فَقَمِنٌ اءنْ یَحِلَّ بِهِ سَخَطُ الْمَخْلُوقینَ.(62)

ترجمه

فرمود: کسى که تقوى الهى را رعایت نماید و مطیع احکام و مقرّرات الهى باشد، دیگران مطیع او مى شوند.و هر شخصى که اطاعت از خالق نماید، باکى از دشمنى و عداوت انسان ها نخواهد داشت ؛ و چنانچه خداى متعال را با معصیت و نافرمانى خود به غضب درآورد، پس سزاوار است که مورد خشم و دشمنى انسان ها قرار گیرد

.2 قالَ علیه السلام : مَنْ اءنِسَ بِاللّهِ اسْتَوحَشَ مِنَ النّاسِ، وَعَلامَةُ الاُْنْسِ بِاللّهِ الْوَحْشَةُ مِنَ النّاسِ.(63)
ترجمه

فرمود: کسى که با خداوند متعال مونس باشد و او را اءنیس خود بداند، از مردم احساس وحشت مى کند.و علامت و نشانه اءنس با خداوند وحشت از مردم است یعنى از غیر خدا نهراسیدن و از مردم احتیاط و دورى کردن

 3 قالَ علیه السلام :السَّهَرَ اءُلَذُّ الْمَنامِ، وَالْجُوعُ یَزیدُ فى طیبِ الطَّعامِ.(64)

ترجمه

فرمود: شب زنده دارى ، خواب بعد از آن را لذیذ مى گرداند؛ و گرسنگى در خوشمزگى طعام مى افزاید یعنى هر چه انسان کمتر بخوابد بیشتر از خواب لذت مى برد و هر چه کم خوراک باشد مزّه غذا گواراتر خواهد بود

 4 قالَ علیه السلام : لا تَطْلُبِ الصَّفا مِمَّنْ کَدِرْتَ عَلَیْهِ، وَلاَ النُّصْحَ مِمَّنْ صَرَفْتَ سُوءَ ظَنِّکَ إ لَیْهِ، فَإ نَّما قَلْبُ غَیْرِکَ کَقَلْبِکَ لَهُ.(65)

ترجمه

فرمود: از کسى که نسبت به او کدورت و کینه دارى ، صمیّمیت و محبّت مجوى .
همچنین از کسى که نسبت به او بدگمان هستى ، نصیحت و موعظه طلب نکن ، چون که دیدگاه و افکار دیگران نسبت به تو همانند قلب خودت نسبت به آن ها مى باشد.
 
5 قالَ علیه السلام : الْحَسَدُ ماحِقُ الْحَسَناتِ، وَالزَّهْوُ جالِبُ الْمَقْتِ، وَالْعُجْبُ صارِفٌ عَنْ طَلَبِ الْعِلْمِ داعٍ إ لَى الْغَمْطِ وَالْجَهْلِ، وَالبُخْلُ اءذَمُّ الاْ خْلاقِ، وَالطَّمَعُ سَجیَّةٌ سَیِّئَةٌ.(66)

ترجمه

فرمود: حسد موجب نابودى ارزش و ثواب حسنات مى گردد.تکبّر و خودخواهى جذب کننده دشمنى و عداوت افراد مى باشد.عُجب و خودبینى مانع تحصیل علم خواهد بود و در نتیجه شخص را در پَستى و نادانى نگه مى دارد.بخیل بودن بدترین اخلاق است ؛ و نیز طَمَع داشتن خصلتى ناپسند و زشت مى باشد

.6 قالَ علیه السلام : الْهَزْلُ فکاهَةُ السُّفَهاءِ، وَ صَناعَةُ الْجُهّالِ.(67)

ترجمه

فرمود: مسخره کردن و شوخى هاى - بى مورد - از بى خردى است و کار انسان هاى نادان مى باشد

.7 قالَ علیه السلام : الدُّنْیا سُوقٌ رَبِحَ فیها قَوْمٌ وَ خَسِرَ آخَرُونَ.(68)

ترجمه

فرمود: دنیا همانند بازارى است که عدّه اى در آن براى آخرت سود مى برند و عدّه اى دیگر ضرر و سارت متحمّل مى شوند

.8 قالَ علیه السلام : النّاسُ فِى الدُّنْیا بِالاْ مْوالِ وَ فِى الاَّْخِرَةِ بِالاْ عْمالِ.(69)

ترجمه

فرمود: مردم در دنیا به وسیله ثروت و تجمّلات شهرت مى یابند ولى در آخرت به وسیله اعمال محاسبه و پاداش داده خواهند شد

.9 قالَ علیه السلام : مُخالَطَةُ الاْ شْرارِ تَدُلُّ عَلى شِرارِ مَنْ یُخالِطُهُمْ.(70)

ترجمه

فرمود: همنشین شدن و معاشرت با افراد شرور نشانه پستى و شرارت تو خواهد بود.
10 قالَ علیه السلام : أ هْلُ قُمْ وَ أ هْلُ آبَةِ مَغْفُورٌلَهُمْ ، لِزیارَتِهِمْ لِجَدّى عَلىّ ابْنِ مُوسَى الرِّضا عَلَیْهِ السَّلامُ بِطُوس ، اءلا وَ مَنْ زارَهُ فَأ صابَهُ فى طَریقِهِ قَطْرَةٌ مِنَ السَّماءِ حَرَّمَ جَسَدَهُ عَلَى النّارِ.(71)
ترجمه

فرمود: اءهالى قم و اءهالى آبه یکى از روستاهاى حوالى ساوه آمرزیده هستند به جهت آن که جدّم امام رضا علیه السلام را در شهر طوس زیارت مى کنند.و سپس حضرت افزود: هر که جدّم امام رضا علیه السلام را زیارت کند و در مسیر راه صدمه و سختى تحمّل کند خداوند آتش را بر بدن او حرام مى گرداند

.11 عَنْ یَعْقُوبِ بْنِ السِّکیتْ، قالَ: سَاءلْتُ أ بَاالْحَسَنِ الْهادى علیه السلام : ما بالُ الْقُرْآنِ لا یَزْدادُ عَلَى النَّشْرِ وَالدَّرْسِ إ لاّ غَضاضَة ؟

قالَ علیه السلام : إ نَّ اللّهَ تَعالى لَمْ یَجْعَلْهُ لِزَمانٍ دُونَ زَمانٍ، وَلالِناسٍ دُونَ ناسٍ، فَهُوَ فى کُلِّ زَمانٍ جَدیدٌ وَ عِنْدَ کُلِّ قَوْمٍ غَضُّ إ لى یَوْمِ الْقِیامَةِ.(72)

ترجمه

یکى از اصحاب حضرت به نام ابن سِکیّت گوید: از امام هادى علیه السلام سؤ ال کردم : چرا قرآن با مرور زمان و زیاد خواندن و تکرار، کهنه و مندرس نمى شود؛ بلکه همیشه حالتى تازه و جدید در آن وجود دارد؟مام علیه السلام فرمود: چون که خداوند متعال قرآن را براى زمان خاصّى و یا طایفه اى مخصوص قرار نداده است ؛ بلکه براى تمام دوران ها و تمامى اقشار مردم فرستاده است ، به همین جهت همیشه حالت جدید و تازه اى دارد و براى جوامع بشرى تا روز قیامت قابل عمل و اجراء مى باشد

.12 قالَ علیه السلام :الْغَضَبُ عَلى مَنْ لا تَمْلِکُ عَجْزٌ، وَ عَلى مَنْ تَمْلِکُ لُؤْمٌ.(73)

ترجمه:

فرمود: غضب و تندى در مقابل آن کسى که توان مقابله با او را ندارى ، علامت عجز و ناتوانى است ، ولى در مقابل کسى که توان مقابله و رو در روئى او را دارى علامت پستى و رذالت است .
13  قالَ علیه السلام : یَاْتى عَلماءُ شیعَتِنا الْقَوّامُونَ بِضُعَفاءِ مُحِبّینا وَ اءهْلِ وِلایَتِنا یَوْمَ الْقِیامَةِ، وَالاْ نْوارُ تَسْطَعُ مِنْ تیجانِهِمْ.(74)

ترجمه:

 فرمود: علماء و دانشمندانى که به فریاد دوستان و پیروان ما برسند و از آن ها رفع مشکل نمایند، روز قیامت در حالى محشور مى شوند که تاج درخشانى بر سر دارند و نور از آن ها مى درخشد.
 14 قالَ علیه السلام : لِبَعْضِ قَهارِمَتِهِ: اسْتَکْثِرُوا لَنا مِنَ الْباذِنْجانِ، فَإ نَّهُ حارُّ فى وَقْتِ الْحَرارَةِ، بارِدٌ فى وَقْتِ الْبُرُودَةِ، مُعْتَدِلٌ فِى الاْ وقاتِ کُلِّها، جَیِّدٌ عَلى کلِّ حالٍ.(75)

ترجمه:

به بعضى از غلامان خود فرمود: بیشتر براى ما بادمجان پخت نمائید که در فصل گرما، گرم و در فصل سرما، سرد است و در تمام دوران سال معتدل مى باشد و در هر حال مفید است

 . 15 قالَ علیه السلام : التَّسْریحُ بِمِشْطِ الْعاجِ یُنْبُتُ الشَّعْرَ فِى الرَّأ سِ، وَ یَطْرُدُ الدُّودَ مِنَ الدِّماغِ، وَ یُطْفِى ءُ الْمِرارَ، وَ یَتَّقِى اللِّثةَ وَ الْعَمُورَ.(76)

ترجمه:

فرمود: شانه کردن موها به وسیله شانه عاج ، سبب روئیدن و افزایش مو مى باشد، همچنین سبب نابودى کرم هاى درون سر و مُخ خواهد شد و موجب سلامتى فکّ و لثه ها مى گردد.

 16 قالَ علیه السلام : اُذکُرْ مَصْرَعَکَ بَیْنَ یَدَىْ اءهْلِکَ لا طَبیبٌ یَمْنَعُکَ، وَ لا حَبیبٌ یَنْفَعُکَ.(77)
ترجمه:

فرمود: بیاد آور و فراموش نکن آن حالت و موقعى را که در میان جمع اعضاء خانواده و آشنایان قرار مى گیرى و لحظات آخر عمرت سپرى مى شود و هیچ پزشکى و دوستى و ثروتى نمى تواند تو را از آن حالت نجات دهد.

.17 قالَ علیه السلام : إ نَّ الْحَرامَ لایَنْمى ، وَإ نْ نَمى لا یُبارَکُ فیهِ، وَما اءَنْفَقَهُ لَمْ یُؤْجَرْ عَلَیْهِ، وَ ما خَلَّفَهُ کانَ زادَهُ إ لَى النّارِ.(78)

ترجمه:

فرمود: همانا اموال حرام ، رشد و نموّ ندارد و اگر هم احیاناً رشد کند و زیاد شود برکتى نخواهد داشت و با خوشى مصرف نمى گردد.و آنچه را از اموال حرام انفاق و کمک کرده باشد اءجر و پاداشى برایش نیست و هر مقدارى که براى بعد از خود به هر عنوان باقى گذارد معاقب مى گردد.
 
18 قالَ علیه السلام : اَلْحِکْمَةُ لا تَنْجَعُ فِى الطِّباعِ الْفاسِدَةِ.(79)

ترجمه :

فرمود: حکمت اثرى در دل ها و قلب هاى فاسد نمى گذارد

.19 قالَ علیه السلام : مَنْ رَضِىَ عَنْ نَفْسِهِ کَثُرَ السّاخِطُونَ عَلَیْهِ.(80)

ترجمه:

فرمود: هر که از خود راضى باشد بدگویان او زیاد خواهند شد

.20 قالَ علیه السلام : اَلْمُصیبَةُ لِلصّابِرِ واحِدَةٌ وَ لِلْجازِعِ اِثْنَتان.(81)

ترجمه:

فرمود: مصیبتى که بر کسى وارد شود و صبر و تحمّل نماید، تنها یک ناراحتى است ؛ ولى چنانچه فریاد بزند و جزع کند دو ناراحتى خواهد داشت

 21 قالَ علیه السلام : اِنّ لِلّهِ بِقاعاً یُحِبُّ اءنْ یُدْعى فیها فَیَسْتَجیبُ لِمَنْ دَعاهُ، وَالْحیرُ مِنْها.(82)
ترجمه :

فرمود: براى خداوند بقعه ها و مکان هائى است که دوست دارد در آن ها خدا خوانده شود تا آن که دعاها را مستجاب گرداند که یکى از بُقْعه ها حائر و حرم امام حسین علیه السلام خواهد بود.

   22 قالَ علیه السلام : اِنّ اللّهَ هُوَ الْمُثیبُ وَالْمُعاقِبُ وَالْمُجازى بِالاَْعْمالِ عاجِلاً وَآجِلاً.(83)

ترجمه:

فرمود: همانا تنها کسى که ثواب مى دهد و عِقاب مى کند و کارها را در همان لحظه یا در آینده پاداش مى دهد، خداوند خواهد بود

.23 قالَ علیه السلام : مَنْ هانَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ فَلا تَاءمَنْ شَرَّهُ.(84)

ترجمه :

فرمود: هرکس به خویشتن إ هانت کند و کنترل نفس نداشته باشد خود را از شرّ او در اءمان ندان .
 24 قالَ علیه السلام : اَلتَّواضُعُ اءنْ تُعْطَیَ النّاسَ ما تُحِبُّ اءنْ تُعْطاهُ.(85)

ترجمه:

فرمود: تواضع و فروتنى چنان است که با مردم چنان کنى که دوست دارى با تو آن کنند.
 25 قالَ علیه السلام : اِنّ الْجِسْمَ مُحْدَثٌ وَاللّهُ مُحْدِثُهُ وَ مُجَسِّمُهُ.(86)

ترجمه:

 فرمود: همانا اجسام ، جدید و پدیده هستند و خداوند متعال به وجود آورنده و تجسّم بخش آن ها است

- 26 قالَ علیه السلام : لَمْ یَزَلِ اللّهُ وَحْدَهُ لا شَیْئىٌ مَعَهُ، ثُمَّ خَلَقَ الاَْشْیاءَ بَدیعاً، وَاخْتارَ لِنَفْسِهِ اءحْسَنَ الاْ سْماء.(87)

ترجمه :

فرمود: خداوند از اءزَل ، تنها بود و چیزى با او نبود، تمام موجودات را با قدرت خود آفریده ، و بهترین نام ها را براى خود برگزید

.27 قالَ علیه السلام : اِذا قامَ الْقائِمُ یَقْضى بَیْنَ النّاسِ بِعِلْمِهِ کَقَضاءِ داوُد علیه السلام وَ لا یَسْئَلُ الْبَیِّنَةَ.(88)

ترجمه:

فرمود: زمانى که حضرت حجّت (عجّ) قیام نماید در بین مردم به علم خویش قضاوت مى نماید؛ همانند حضرت داود علیه السلام که از دلیل و شاهد سؤ ال نمى فرماید

.28 قالَ علیه السلام : مَنْ اَطاعَ الْخالِقَ لَمْ یُبالِ بِسَخَطِ الْمَخْلُوقینَ وَ مَنْ اءسْخَطَ الْخالِقَ فَقَمِنٌ اءنْ یَحِلَّ بِهِ الْمَخْلُوقینَ.(89)

ترجمه:

فرمود: هرکس مطیع و پیرو خدا باشد از قهر و کارشکنى دیگران باکى نخواهد داشت .
29  قالَ علیه السلام : اَلْعِلْمُ وِراثَةٌ کَریمَةٌ وَالاْ دَبُ حُلَلٌ حِسانٌ، وَالْفِکْرَةُ مِرْآتٌ صافَیةٌ.(90)

ترجمه:

فرمود: علم و دانش بهترین یادبود براى انتقال به دیگران است ، ادب زیباترین نیکى ها است و فکر و اندیشه آئینه صاف و تزیین کننده اعمال و برنامه ها است

30  قالَ علیه السلام : الْعُجْبُ صارِفٌ عَنْ طَلَبِ الْعِلْمِ، داعٍ إ لىَ الْغَمْطِ وَ الْجَهْلِ.(91)

ترجمه :

فرمود: خودبینى و غرور، انسان را از تحصیل علوم باز مى دارد و به سمت حقارت و نادانى مى کشاند.
31  قالَ علیه السلام : لا تُخَیِّبْ راجیکَ فَیَمْقُتَکَ اللّهُ وَ یُعادیکَ.(92)

 ترجمه :

فرمود: کسى که به تو امید بسته است ناامیدش مگردان ، وگرنه مورد غضب خداوند قرار خواهى گرفت
 32 قالَ علیه السلام : مَا اسْتَراحَ ذُو الْحِرْصِ.(93)

ترجمه:

فرمود: شخص طمّاع و حریص نسبت به اموال و تجمّلات دنیا هیچگاه آسایش و استراحت نخواهد داشت

 33. قالَ علیه السلام : الْعِتابُ مِفْتاحُ التَّقالى ، وَالعِتابُ خَیْرٌ مِنَ الْحِقْدِ.(94)

ترجمه:

فرمود: (مواظب باش که ) عتاب و پرخاش گرى ، مقدّمه و کلید غضب است ، ولى در هر حال پرخاش گرى نسبت به کینه و دشمنى درونى بهتر است (چون کینه ، ضررهاى خظرناک ترى را در بردارد.
 34 قالَ علیه السلام : الْغِنى قِلَّةُ تَمَنّیکَ، وَالرّضا بِما یَکْفیکَ، وَ الْفَقْرُ شَرَهُ النّفْسِ وَ شِدَّةُ القُنُوطِ، وَالدِّقَّةُ إ تّباعُ الْیَسیرِ وَالنَّظَرُ فِى الْحَقیرِ.(95)

ترجمه:

متر آرزو و توقّع باشد و به آنچه موجود و حاضر است راضى و قانع گردى ، ولیکن فقر و تهى دستى در آن موقعى است که آرزوهاى نفسانى اهمیّت داده شود، امّا دقّت و توجّه به مسائل ، اهمیّت دادن به امکانات موجود و مصرف و استفاده صحیح از آن ها است ، اگر چه ناچیز و کم باشد

.35 قالَ علیه السلام : الاِْمامُ بَعْدى الْحَسَنِ، وَ بَعْدَهُ ابْنُهُ الْقائِمُ الَّذى یَمْلاَُ الاَْرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلاً کَما مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً.(96)

ترجمه:

فرمود: امام و خلیفه بعد از من (فرزندم ) حسن ؛ و بعد از او فرزندش مهدى موعود علیهما السلام مى باشد که زمین را پر از عدل و داد مى نماید، همان طورى که پر از ظلم و ستم گشته باشد.
 36 قالَ علیه السلام : إ ذا کانَ زَمانُ الْعَدْلِ فیهِ أ غْلَبُ مِنَ الْجَوْرِ فَحَرامٌ أ نْ یُظُنَّ بِأ حَدٍ سُوءاً حَتّى یُعْلَمَ ذلِکَ مِنْهُ.(97)

ترجمه:

فرمود: در آن زمانى که عدالت اجتماعى ، حاکم و غالب بر تباهى باشد، نباید به شخصى بدگمان بود مگر آن که یقین و معلوم باشد

.37 قالَ علیه السلام : إ نَّ لِشیعَتِنا بِوِلایَتِنا لَعِصْمَةٌ، لَوْ سَلَکُوا بِها فى لُجَّةِ الْبِحارِ الْغامِرَةِ.(98)

ترجمه:

فرمود: همانا ولایت ما اهل بیت براى شیعیان و دوستانمان پناهگاه اءمنى مى باشد که چنانچه در همه امور به آن تمسّک جویند، بر تمام مشکلات (مادّى و معنوى ) فایق آیند

.38 قالَ علیه السلام : یا داوُدُ لَوْ قُلْتَ: إ نَّ تارِکَ التَّقیَّةَ کَتارِکِ الصَّلاةِ لَکُنتَ صادِقاً.(99)

ترجمه:

فرمود: به یکى از اصحابش - به نام داود صرّمى - فرمود: اگر قائل شوى که ترک تقیّه همانند ترک نماز است ، صادق خواهى بود

.39 قالَ: سَاءلْتُهُ عَنِ الْحِلْمِ؟ فَقالَ علیه السلام : هُوَ اءنْ تَمْلِکَ نَفْسَکَ وَ تَکْظِمَ غَیْظَکَ، وَ لا یَکُونَ ذلَکَ إ لاّ مَعَ الْقُدْرَةِ.(100)

  ترجمه :

یکى از اصحاب از آن حضرت پیرامون معناى حِلم و بردبارى سؤ ال نمود؟حضرت در پاسخ فرمود: این که در هر حال مالک نَفْس خود باشى و خشم خود را فرو برى و آن را خاموش نمائى و این تحمّل و بردبارى در حالى باشد که توان مقابله با شخصى را داشته باشى

 .40 قالَ علیه السلام : اِنّ اللّهَ جَعَلَ الدّنیا دارَ بَلْوى وَالاْ خِرَةَ دارَ عُقْبى ، وَ جَعَلَ بَلْوى الدّنیا لِثوابِ الاْ خِرَةِ سَبَباً وَ ثَوابَ الاْ خِرَةِ مِنْ بَلْوَى الدّنیا عِوَضاً.(101)

ترجمه :

فرمود: همانا خداوند، دنیا را جایگاه بلاها و امتحانات و مشکلات قرار داد؛ و آخرت را جایگاه نتیجه گیرى زحمات ، پس بلاها و زحمات و سختى هاى دنیا را وسیله رسیدن به مقامات آخرت قرار داد و اجر و پاداش زحمات دنیا را در آخرت عطا مى فرماید

 پی نوشت ها

 62- بحارالا نوار: ج 68، ص 182، ح 41، اءعیان الشّیعة : ج 2، ص 39.

63- عُدّة الداعى مرحوم راوندى : ص 208.

64- بحارالانوار: ج 84 ص 172 به نقل از اءعلام الدین دیلمى .

65- بحار الا نوار: ج 75، ص 369، ح 4، اءعلام الدّین : ص 312، س 14.

66- بحارالا نوار: ج 69، ص 199، ح 27. 67- الدرّة الباهرة : ص 42، س 5، بحارالا نوار: ج 75، ص 369، ح 20. 68- اءعیان الشّیعة : ج 2، ص 39، تحف العقول : ص 438.

69- اءعیان الشّیعة : ج 2، ص 39، بحارالا نوار: ج 17. 70- مستدرک الوسائل : ج 12، ص 308، ح 14162. 71- عیون اءخبار الرّضا علیه السلام : ج 2، ص 260، ح 22.

72- اءمالى شیخ طوسى : ج 2، ص 580، ح 8. 73- مستدرک الوسائل : ج 12، ص 11، ح 13376.

74- بحارالا نوار: ج 2، ص 6، ضمن ح 13.

75- کافى : ج 6، ص 373، ح 2، وسائل الشّیعة : ج 25، ص 210، ح 31706.

76- بحارالا نوار: ج 73، ص 115، ح 16.

77- اءعلام الدّین : ص 311، س 16، بحارالا نوار: ج 75، ص 369، ح 4.

78- کافى : ج 5، ص 125، ح 7.

79- نزهة النّاظر و تنبیه الخاطر: ص 141، ح 23، اءعلام الدّین : ص 311، س 20.

80- بحارالا نوار: ج 69، ص 316، ح 24.

81- اءعلام الدّین : ص 311، س 4، بحارالا نوار: ج 75، ص 369.

82- تحف : ص 357، بحارالا نوار: ج 98، ص 130، ح 34.

83- تحف : ص 358، بحارالا نوار: ج 59، ص 2، ضمن ح 6.

84- تحف العقول : ص 383، بحارالا نوار: ج 75، ص 365.

85- محجّة البیضاء: ج 5، ص 225.

86- بحارالا نوار: ج 57، ص 81، ح 51، به نقل از توحید شیخ صدوق .

87- بحارالانوار: ج 57، ص 83، ح 64، به نقل از احتجاج طبرسى .

88- بحارالا نوار: ج 50، ص 264، ح 24، به نقل از مناقب و خرائج .

89- بحارالا نوار: ج 50، ص 177، ح 56، و ج 71، ص 182 ح 41.

90- بحارالا نوار: ج 71، ص 324، مستدرک الوسائل : ج 11، ص 184، ح 4.

91- بحارالا نوار: ج 75، ص 369، س 4. 92- بحارالا نوار: ج 75، ص 173، ح 2.

93- نزهة النّاظر و تنبیه الخاطر: ص 141، ح 21، مستدرک الوسائل : ج 2، ص 336، ح 11.

94- نزهة النّاظر: ص 139، ح 12، بحارالا نوار: ج 78، ص 368، ضمن ح 3.

95- الدّرّة الباهرة : ص 14، نزهة الناظر: ص 138، ح 7، بحار: ج 75، ص 109، ح 12.

96- بحارالا نوار: ج 50، ص 239، ح 4، به نقل از إ کمال الدین صدوق .

97- بحارالا نوار: ج 73، ص 197، ح 17، به نقل از الدّرّة الباهرة : ص 42، س 10.

98- بحارالا نوار: ج 50، ص 215، ح 1، س 18، به نقل از اءمالى شیخ طوسى .

99- وسائل الشّیعة : ج 16، ص 211، ح 21382، مستطرفات السّرائر: ص 67، ح 10.

100- نزهة النّاظر و تنبیه الخاطر: ص 138، ح 5، مستدرک الوسائل : ج 2، ص 304، ح 17.

101- تحف : ص 358

 هـ- شمه ای از اخلاق:

شمه اى از اخلاق ، صفات و کرامات و معجزات على بن محمّد النقى علیه السلام

ابن طلحه مى گوید: (1074) امّا القاب آن حضرت عبارت است از: ناصح ، متوکل ، فتّاح ، نقىّ و مرتضى و مشهورتر از همه متوکّل است ولى خود آن حضرت آن را مخفى مى داشت و به اصحابش دستور مى داد که آن را به دلیل این که در آن هنگام لقب خلیفه عباسى ، متوکل بود، آن را به کار نبرند.

طبرسى مى گوید: از جمله القاب آن حضرت ؛ عالم ، فقیه ، امین ، طیب و نقى است (1075) و دیگران غیر از ابن طلحه و طبرسى ، هادى را نیز افزوده اند که در نزد شیعه از همه القاب مشهورتر است .(1076)

ابن طلحه مى گوید: (1077)امّا مناقب آن حضرت ، برخى چنان است که به منزله گوشواره ، گوشها را زینت مى دهد و مردم از شدت اشتیاق به وى چون صدفهایى که درهاى گرانقیمت را در بردارند او را در میان مى گرفتند، و شاهد بر عظمت ابوالحسن علیه السلام (امام دهم ) این که آن حضرت به ارزنده ترین اوصاف متصف بود و همچون میوه شجره نبوت از اوج شاخساران و بلنداى آن سر بر آورده بود. - در توضیح مطلب مى گوید - روزى امام علیه السلام از شهر سامرا به خاطر مشکلى که پیش آمده بود، راهى قریه اى شد مرد عربى به قصد دیدار سراغ آن حضرت را گرفت . گفتند: به فلان جا رفته است ، مرد عرب آهنگ آن جا کرد و وقتى که به خدمت امام علیه السلام رسید، آن حضرت ، فرمود: چه حاجتى دارى ؟ گفت : مردى از اهل کوفه هستم ، از متمسکان به ولایت جدت على بن ابى طالب علیه السلام ، وام زیادى بر ذمه دارم که بر دوشم سنگینى مى کند و کسى را براى اداى آن جز شما نیافتم که به سراغش بروم . امام علیه السلام فرمود: خوشدل و امیدوار باش ، سپس او را فرود آورد. صبح فردا که شد، فرمود: من از تو چیزى مى خواهم و تو به خاطر خدا مبادا مخالفت کنى ، مرد عرب گفت : مخالفت نخواهم کرد. امام علیه السلام کاغذى را به خط خویش نوشت و در آن اقرار کرد که آن مرد مالى را از وى طلبکار است . مقدارى را که تعیین کرد از وامى که او داشت بیشتر بود و فرمود: این نوشته را بگیر وقتى که به سامرا رسیدى نزد من بیا در حالى که جمعى نزد من هستند، از من مطالبه کن و بر من درشتى کن که چرا وامت را ادا نکرده اى ، به خاطر خدا مبادا خلاف حرف مرا انجام دهى . آن مرد گفت : اطاعت مى کنم . نوشته را گرفت و وقتى امام علیه السلام به سامرا رسید در حالى که جمع زیادى از یاران خلیفه و دیگران حاضر بودند، آن مرد حاضر شد و دستخط امام علیه السلام را در آورد و مال تعیین شده را مطالبه کرد و هرچه امام علیه السلام سفارش کرده بود بر زبان آورد. امام علیه السلام با نرمش و مدارا با او سخن گفت و شروع به عذرخواهى کرد و وعده داد که دین خود را ادا و رضایت او را جلب خواهد کرد. جریان را به خلیفه متوکل رسید، دستور داد، سى هزار درهم خدمت امام علیه السلام ببرند. وقتى که بردند، گذاشت تا آن مرد آمد، فرمود: این مال را بگیر و مقدار وامت را بردار و دینت را ادا کن و باقیمانده را براى عائله و خانواده ات خرج کن و عذر ما را بپذیر. اعرابى گفت : یابن رسول اللّه به خدا سوگند که من کمتر از یک سوم این را انتظار داشتم ولى خداوند بهتر مى داند که رسالتش را کجا قرار دهد. مال را گرفت و از خدمت امام علیه السلام رفت . ابن طلحه مى گوید: این منقبتى است که هر کس شنیده باشد به داشتن مکارم اخلاق و منقبتى که فضیلتش ‍ مورد اتفاق است ، براى آن حضرت حکم خواهد کرد.

امّا کرامات آن حضرت ، خیلى زیاد است و ما به نقل بخشى از آن بسنده مى کنیم .

در ارشاد مفید - رحمه اللّه - از قول وشّاء به نقل از خیران اسباطى آمده است (1078) که : در مدینه خدمت ابوالحسن على بن محمّد علیه السلام رسیدم ، به من فرمود: از واثق چه خبر دارى ؟ عرض کردم : فدایت شوم ، در وقت آمدن من تندرست بود و من بعد از هر کس او را دیده ام ، دیدار ما ده روز قبل بود. امام علیه السلام فرمود: مردم مدینه مى گویند او مرده است . گفتم : من از همه کسى او را نزدیکتر دیده ام . مى گوید: امام علیه السلام رو به من کرد و فرمود: مردم راست مى گویند: او مرده است . وقتى که امام فرمود: مردم مى گویند، من دانستم که مقصود، خود آن حضرت است . سپس ‍ فرمود: جعفر (متوکل ) چه مى کرد؟ عرض کردم : وقت آمدنم او را در بدترین حال زندانى بود. فرمود: او زمام امور را به دست گرفت . سپس پرسید: ابن زیات چه مى کرد؟ گفتم : مردم با او هستند و فرمان ، فرمان اوست . فرمود: بدان که فرمانروایى براى او بد یمن بوده است . راوى مى گوید: آنگاه امام علیه السلام سکوت کرد و به من گفت : ناگزیر مقدرات و احکام الهى باید اجرا شود، اى خیران ! واثق از دنیا رفت ، جعفر متوکل به جاى او نشست و ابن زیات کشته شد. پرسیدم : فدایت شوم چه وقت او را کشتند؟ فرمود: شش روز پس از بیرون شدن شما.

از جمله به نقل از على بن ابراهیم و او از ابن نعیم بن محمّد طاهرى روایت کرده ، مى گوید: متوکل مریض شد، دملى در آورد و بیمارى او را به آستانه مرگ کشاند و هیچ کسى جراءت نداشت که نیشترى به آن برساند. مادرش ‍ نذر کرد که اگر بهبود یابد مال ارزنده اى از اموال خود را براى ابوالحسن على بن محمّد علیه السلام بفرستد. فتح بن خاقان به متوکل گفت : اگر کسى را نزد این مرد یعنى ابوالحسن علیه السلام مى فرستادى و از او درخواست مى کردى ، بسا او به چیزى تو را راهنمایى مى کرد که خداوند به خاطر آن گرفتارى تو را بر طرف مى کرد. گفت : کسى را نزد او بفرستید، قاصد رفت و برگشت و گفت : روغن گوسفند را با گلاب مخلوط کنید و روى دمل بگذارید که اگر خدا بخواهد، به اذن او سودمند خواهد بود. کسانى که در کنار متوکل بودند این سخن را به مسخره گرفتند. فتح بن خاقان به ایشان گفت : گفته او را آزمودن ضررى ندارد، به خدا سوگند که من امید بهبودى بدان وسیله دارم .

مقدارى روغن آوردند و با گلاب مخلوط کردند و روى دمل گذاشتند، سر باز کرد و آنچه در داخل آن بود بیرون شد به مادر متوکل مژده دادند که متوکل خوب شد. ده هزار دینار در کیسه گذاشت و با مهر خود ممهور کرد و براى امام علیه السلام فرستاد. چون متوکل از بستر بیمارى برخاست و چند روزى گذشت ، بطحائى از ابوالحسن علیه السلام نزد متوکل سخن چینى کرد و گفت : اموال و اسلحه دارد! متوکل به سعید حاجب دستور داد شبانه به خانه امام هجوم برد و اموال و اسلحه اى که نزد اوست بگیرد و به بغداد بفرستد. ابراهیم بن محمّد علیه السلام مى گوید: سعید حاجب به من گفت : همان شب به منزل ابوالحسن علیه السلام رفتم همراهم نردبانى بود بالاى بام رفتم ، در تاریکى شب چند پله اى پایین آمدم ، نمى دانستم چگونه وارد منزل شوم ، صداى ابوالحسن علیه السلام از داخل منزل بلند شد که : اى سعید همان جا بایست تا شمعى بیاورند، طولى نکشید که شمعى آوردند و من پایین آمدم ، دیدم لباس و کلاهى پشمینه بر تن دارد و جانمازش روى حصیرى در جلواش گسترده و آن حضرت رو به قبله ایستاده است ، رو به من کرد و فرمود: خانه ها را ببین ، رفتم بازرسى کردم ، در آنها چیزى جز یک بدره و یک کیسه ممهور به مهر مادر متوکل نیافتم . ابوالحسن علیه السلام به من فرمود: جانماز را بردار، آن را بلند کردم ، شمشیرى داخل غلاف بود، برداشتم رفتم نزد متوکل ، وقتى که مهر مادرش را روى برده دید دنبال مادرش فرستاد و راجع به بدره پرسید (راوى مى گوید:) یکى از خدمتگزاران ویژه برایم نقل کرد، که مادر متوکل گفت : من در وقت بیمارى تو نذر کردم که اگر بهبود یابى ده هزار دینار از مال خودم براى او بفرستم و فرستادم و این مهر من است که او بر نداشته است . کیسه دیگر را گشود در آن چهارصد دینار بود، متوکل دستور داد بدره دیگرى نیز ضمیمه کنند و به من گفت اینها را براى ابوالحسن ببر و این شمشیر را هم با آن کیسه و موجودى اش نزد او برگردان . آنها را به خدمت امام علیه السلام بردم در حالى که خجالت مى کشیدم گفتم : سرورم بر من گران است که بدون اجازه شما وارد منزلتان شدم ولى ماءمور بودم . فرمود: ((و بزودى ستمکاران خواهند دانست که بازگشت آنها به کجاست .))(1079)

از جمله محمّد بن فرج رخجى مى گوید: ابوالحسن علیه السلام در نامه اى به من نوشت : اى محمّد! کارهایت را جمع و جور کن و آماده شو. محمّد مى گوید: من مشغول سر جمع کردن کارهایم بودم در حالى که نمى دانستم مقصود از این نوشته امام علیه السلام چیست . تا این که ماءمورى آمد و مرا با غل و زنجیر از مصر برد و تمام اموالم را از من گرفتند. هشت سال در زندان ماندم تا نامه اى از آن حضرت در زندان به دستم رسید. در آن نامه نوشته بود: محمّد، در جانب غربى منزل نکن . من نامه را خواندم و با خود گفتم : با این که من در زندانم امام علیه السلام این طور مى نویسد! چیز عجیبى است ! چند روزى نگذشته بود که غل و زنجیر را برداشتند و آزادم کردند و من به راه خود رفتم . مى گوید: پس از آزادى نامه اى نوشتم و از امام تقاضا کردم از خدا بخواهد املاکم را به من برگردانند. مى گوید: در نامه اى به من نوشت : بزودى املاکت بر مى گردد و اگر برنگردد هم ضررى به حال تو ندارد. على بن محمّد نوفلى مى گوید: محمّد بن فرج رخجى وقتى میان سپاه برگشت نامه برگشت اموالش را نوشته بودند امّا نامه به دستش نرسید از دنیا رفت .(1080)

از جمله به نقل از زید بن على بن حسین بن زید، مى گوید: مریض شدم شبانه پزشک وارد شد و دارویى را تجویز کرد که مى بایست آن دارو را در سحر آن روز مصرف کنم . براى من فراهم آوردن آن دارو در آن شب میسر نبود. همین که پزشک از در خانه بیرون رفت ، خدمتکار ابوالحسن علیه السلام با کیسه اى وارد شد که همان دارو بعینه داخل کیسه بود. به من گفت : امام ابوالحسن علیه السلام به تو سلام مى رساند و مى فرماید: این دارو امروز - روز معین - دریافت کن . من گرفتم و نوشیدم پس بهبود یافتم . محمّد بن على مى گوید: زید بن على به من گفت : اى محمّد! غلاة کجا هستند تا این داستان را بشنوند.!(1081)

از جمله به نقل از صالح بن سعید مى گوید: روزى که ابوالحسن علیه السلام به فرمان متوکل به سامرا وارد شد، به خدمتش رسیدم و عرض کردم : فدایت شوم در هر کارى مى خواهند نور شما را خاموش کنند و محدود سازند تا آن جا که شما را در بدترین کاروانسراها (( - خان الصعالیک - )) منزل داده اند. فرمود: پسر سعید تو این جا را مى بینى ! سپس با دستش اشاره کرد، ناگهان باغهاى زیبا، رودهاى جارى و بوستانهایى با زنان خوشبو و کودکانى چون مروارید پوشیده ظاهر شد. با دیدن اینها چشم خیره شد و تعجب زیادى کردم . پس رو به من کرد و فرمود: پسر سعید، هر جا باشیم این جا، جاى ماست ، ما در (( ((خان الصعالیک )) )) نیستیم .(1082)

مفید - رحمه اللّه - مى گوید: (1083) ابوالحسن علیه السلام مدتى را که در سامرا اقامت داشت به ظاهر محترم بود، متوکل مى کوشید تا او را گرفتار کند ولى نتوانست . و داستانهایى با آن حضرت دارد که مشتمل بر کرامات و معجزات است . آوردن آنها باعث طولانى شدن کتاب و دور شدن از هدف اصلى مى گردد.

در دلایل حمیرى به نقل از حسن بن على وشّاء آمده است که مى گوید: امّ محمّد کنیز حضرت رضا علیه السلام نقل کرد که روزى ابوالحسن علیه السلام (امام دهم ) آمد و روى دامن مادر پدرش ، دختر موسى بن جعفر علیه السلام نشست . آن بانو از وى پرسید: تو را چه شده است ؟ فرمود: به خدا سوگند هم اکنون پدرم از دنیا رفت . عرض کرد: این را بر زبان میاور! فرمود: به خدا قسم همان است که من مى گویم . پس آن روز را یادداشت کردیم بعدها خبر وفات ابوجعفر علیه السلام آمد که همان روز از دنیا رفته است .(1084)

از جمله فاطمه بنت هیثم مى گوید: در زمانى که جعفر به دنیا آمد، من در سراى ابوالحسن علیه السلام بودم ، دیدم اهل خانه از تولد او شادمانند. خدمت امام علیه السلام رفتم اثر شادى در او ندیدم ، عرض کردم : سرورم ! شما را ناشاد مى بینم ! فرمود: بر تو سهل است ، امّا این مولود در آینده جمع زیادى را گمراه خواهد کرد.(1085)

از جمله به نقل از على بن محمّد حجال ، مى گوید: به ابوالحسن علیه السلام نوشتم من در خدمت شما هستم و امّا مرضى در پایم پیدا شده که نمى توانم از جا بلند شوم تا وظایفم را انجام دهم . اگر صلاح بدانید از خدا بخواهید که بیمارى مرا برطرف کند و مرا در انجام وظیفه و اداى امانت یارى دهد و کوتاهى مرا به حساب عمد از جانب من نگذارد و اگر مالى از طرف من ضایع شود به حساب فراموشکارى من بگذارد و بر من گشایشى ببخشید و براى من دعا کنید که خداوند مرا بر دینى که براى پیامبرش آن را پسندیده است ثابت قدم بدارد. امام علیه السلام در جواب نوشت : خداوند بیمارى تو و پدرت را بر طرف کرد، پدرم نیز بیماریى داشت که من در نامه ننوشته بودم ولى امام علیه السلام بدون درخواست من ، براى او دعا فرمودند.(1086)

از کتاب راوندى (1087) نقل است که جماعتى از مردم اصفهان ، از جمله ابوالعباس احمد بن نضر و ابوجعفر محمّد بن علویه نقل کردند و گفتند: در اصفهان مردى بود، به نام عبدالرحمن که شیعه بود. پرسیدند، چه باعث شده که به امامت على النقى علیه السلام معتقد شدى نه به کسى دیگرى از مردم این زمان ؟ گفت : چیزى مشاهده کردم که مرا بر این عقیده واداشت ؛ من مرد تنگدستى بودم ولى زبان آور و با جراءت بودم سالى از سالها مردم اصفهان مرا با گروه دیگرى بیرون کردند و ما به در خانه متوکل جهت تظلم رفتیم و یک روز در خانه متوکل بودیم که ناگهان ستور جلب على بن محمّد بن الرضا علیه السلام صادر شد. به یکى از حاضران گفتم : این مردى را که احضار کرده اند، کیست ؟ گفتند: مردى علوى است که رافضیان او را امام خود مى دانند، سپس گفتند: ما احتمال مى دهیم که متوکل او را جلب کرده تا بکشد. با خود گفتم از جایم حرکت نمى کنم تا این مرد را ببینم که چگونه مردى است . مى گوید: سوار بر اسبى آمد، مردم در دو صف ، طرف راست و چپ راه ایستاده بودند و به او نگاه مى کردند. همین که او را دیدم مهرش به دلم افتاد و در دل دعا کردم که خداوند شرّ متوکل را از او دفع کند، در حال عبور از بین مردم به یال گردن اسبش چشم دوخته بود و به مردم نگاه نمى کرد و من همچنان براى او دعا مى کردم . وقتى که نزدیک من رسید صورتش را به سمت من برگرداند و گفت : خداوند دعاى تو را مستجاب کرد، عمرت را طولانى گرداند و مال و فرزندت را فزونى بخشید. مى گوید: از شنیدن این سخنان به خود لرزیدم و میان همراهانم افتادم . از من پرسیدند: که تو را چه شده است ؟ گفتم : خیر است و آنها را از آنچه در دلم گذشته بود، مطلع نساختم . بعد از آن به اصفهان برگشتم ، خداوند چنان درهاى ثروت را به روى من گشود که من در خانه ام را براى چیزهایى که هزار هزار درهم بها داشت مى بستم . غیر از مالى که در خارج از خانه داشتم ، و ده فرزند نصیبم شد و عمرم به هفتاد و اندى سال رسیده من به امامت این امامى قائلم که از باطنم خبر داد و خداوند دعاى او را در حق من مستجاب ساخت .

از جمله از یحیى بن هرثمه روایت شده که : متوکل مرا طلبید و گفت : سیصد مرد را آنچنان که مایلى انتخاب کن و به کوفه ببر، بارهاتان را در کوفه بگذارید و از راه بیابان به مدینه بروید و على بن محمّد بن الرضا علیه السلام را با احترام و عزت نزد من بیاورید. یحیى مى گوید: من این کار را کردم و حرکت کردیم . در میان همراهانم افسرى از خوارج بود و منشیى داشتم که اظهار تشیع مى کرد و من خود از حشویّه بودم . در راه آن افسر خارجى با منشى مناظره مى کرد و من براى این که راه تمام شود، با آرامش مناظره آنها را گوش مى کردم وقتى بین راه رسیدیم آن افسر خارجى به منشى گفت : آیا این سخن رهبر شما على بن ابى طالب نیست که گفته است : ((هیچ قطعه اى از زمین نیست مگر این که قبرى است یا قبر خواهد شد.)) اکنون بهاین دشت پهناور نگاه کن ، کى کسى در این دشت مى میرد تا خدا آن را - مطابق عقیده شما - پر از قبر سازد؟

مى گوید: به منشى گفتم : آیا این از گفته هاى شماست ؟ گفت : آرى . گفتم : کجا در این بیابان کسى مى میرد تا پر از قبر شود. منشى در نزد ما سرافکنده شد و ما ساعتى خندیدیم ! رفتیم تا به مدینه رسیدیم و آهنگ در خانه ابوالحسن را کردیم . چون وارد شدیم ، نامه متوکل را به آن حضرت دادیم ، نامه را که خواند، فرمود: پیاده شوید، از طرف من مخالفتى نیست ، وقتى که فردا شرفیاب شدیم ، یکى از روزهاى فصل تموز و هوار بسیار گرم بود، دیدیم خیاطى در نزد او است و جامه مخصوصى از نوع جامه هاى ضخیم براى آن حضرت و غلامانش مى برد. حضرت به آن خیاط فرمود: جمعى از دوزندگان را گرد آور و هر کار دیگرى را رها کن و از همین لحظه دست بکار شو. و سپس نگاهى به من کرد و گفت : امروز هر کارى دارید در مدینه انجام دهید، فردا همین وقت حرکت خواهیم کرد. من از نزد امام علیه السلام بیرون آمدم در حالى که از سخنان آن حضرت و پارچه هاى ضخیم در شگفت بودم و با خود مى گفتم : ما در فصل تموزیم ، با این گرماى حجاز و ده روز راه تا عراق ، این جامه ها را براى چه مى خواهد! و با خود گفتم : این مرد سفر نکرده است ، تصور مى کند که در هر سفرى به این جامه ها نیاز است . و از شیعیان تعجب مى کردم که چگونه به امامت این مرد با این فهمش ‍ معتقدند! فردا همان وقت که برگشتم دیدم جامه ها را آماده کرده اند. به غلامانش فرمود: بار کنید و براى من چند لباده و چند بارانى بردارید. سپس ‍ رو به من کرد و فرمود: یحیى حرکت کن ! با خود گفتم : این دستورهاى امام علیه السلام از اولى بیشتر تعجب دارد! آیا مى ترسد که بین راه زمستان به سراغ ما بیاید که با خودش چند لباده و بارانى بر مى دارد. در حالى که فهم آن حضرت را ناچیز مى شمردم بیرون رفتم و حرکت کردیم تا به همان محل مناظره افسر خارجى با کاتب شیعى رسیدیم ، ابرى تیره بالا آمد و شروع به رعد و برق کرد تا به بالاى سر ما رسید، آن گاه تگرگهایى چون پاره سنگ بر سر ما ریخت . امام علیه السلام و غلامانش لباسهاى ضخیم را بر تن خود کردند و لباده ها و بارانیها را پوشیدند. آن حضرت به غلامانش فرمود: یک لباده به یحیى و یک بارانى به آن منشى بدهید و همه ما را یک جا جمع کرد در حالى که سرما، ما را فرا گرفته بود به طورى که هشتاد تن از یاران من مردند، آنگاه سردى بر طرف شد و گرما به حال اول برگشت . پس فرمود: یحیى به بازماندگان اصحابت بگو بمانند و مرده ها را دفن کنند، این چنین خداوند بیابان را قبرستان مى کند! یحیى مى گوید: خودم را از مرکب به زیر انداختم و به سمت او دویدم ، پا و رکابش را بوسیدم و گفتم : گواهى مى دهم که جز خداى یکتا خدایى نیست و محمّد صلى اللّه علیه و اله بنده و فرستاده اوست و شما خلفاى او در روى زمین هستید، براستى که من کافر بودم و هم اکنون به دست شما اى مولا اسلام آوردم . یحیى مى گوید: من شیعه شدم و تا آن حضرت از دنیا رفت در خدمتش بودم .(1088)

از جمله ، هبة اللّه بن ابى منصور موصلى مى گوید: در سرزمین ربیعه ، مردى نصرانى به نام یوسف بن یعقوب بود که بین او با پدرم دوستى بر قرار بود. مى گوید: یوسف در سفرى (که به سامرا مى رفت ) بر پدرم وارد شد، پدرم از او پرسید، براى چه این موقع آمده اید؟ گفت : مرا به دربار متوکل خواسته اند و نمى دانم براى چه خواسته اند جز این که من براى حفظ خودم صد دینار در پیشگاه خدا نذر کرده ام و آن را براى على بن محمّد بن الرضا علیه السلام با خود آورده ام . پدرم به او گفت : تو در این امر موفق هستى . و او نزد متوکل رفت و پس از چند روزى خوشحال و شادمان برگشت . پدرم گفت : داستانت را براى ما نقل کن . گفت : به سامراء که قبلا هرگز نرفته بودم ، رسیدم در سرایى فرود آمدم و با خود گفتم : این صد دینار را پیش از رفتنم به دربار متوکل و پیش از آن که کسى از آمدنم با خبر شود به دست ابن الرضا علیه السلام برسانم و مى دانستم که متوکل آن حضرت را از رفتن به جایى منع کرده و او خانه نشین است . با خود گفتم : من مردى نصرانى ام چگونه نشانى منزل ابن الرضا علیه السلام را بپرسم . از خطر ایمن نبودم و بیم داشتم که بیشتر در معرض خطر واقع شوم مى گوید: مدتى فکر کردم ، به دلم افتاد که بر الاغم سوار شوم و در شهر به راه افتم و جلو الاغ را رها کنم تا هر جا خواست برود. شاید بدون پرسیدن از کسى بتوانم منزل امام را بشناسم . پس پولها را میان کاغذى گذاشت و داخل آستینم نهادم و سوار بر الاغ شدم و آن حیوان در خیابانها و بازارها هر جا که مى خواست ، مى رفت تا این که بر در سرایى ایستاد، هر چه هى کردم جلوتر نرفت ، به غلام گفتم : بپرس این خانه از کیست ؟ و او پرسید، گفتند: سراى ابن الرضاست . گفتم : خدا بزرگترین راهنما و هم او کارساز است ! مى گوید: ناگهان غلام سیاهى بیرون آمد و گفت : شما یوسف بن یعقوب هستید؟ گفتم : آرى . گفت : از مرکبت پیاده شو. مرا برد، در دهلیز خانه نشاند و خود وارد خانه شد. با خود گفتم : این هم یک نشانه دیگر. او از کجا اسم من و اسم پدرم را مى داند، در این شهر کسى مرا نمى شناسد و من هرگز به این شهر نیامده ام . پس غلام از خانه در آمد و گفت : آن صد دینارى را که داخل کاغذ میان آستینت گذاشته اى بده . من پولها را دادم و با خود گفتم : این دلیل سوم . دوباره رفت و برگشت و گفت : وارد شو! وارد شدم . امام علیه السلام تنها بود، فرمود: اى یوسف ! چه براى تو روشن شد؟ گفتم : سرورم براى من برهانى ظاهر شد که براى طالبان دلیل ، کفایت است . فرمود: تو هرگز اسلام نخواهى آورد ولى فلان پسرت مسلمان خواهد شد و از شیعیان ما مى شود. اى یوسف ! گروه هایى معتقدند که ولایت ما براى امثال تو بى فایده است ، به خدا سوگند که دروغ مى گویند چرا که سودمند است . اکنون براى کارى که آمده اى برو که تو به آنچه مایلى خواهى رسید. مى گوید: به دربار متوکل رفتم و به آنچه مى خواستم ، رسیدم و برگشتم ، هبة اللّه مى گوید: بعدها پسرش را دیدم که اسلام آورده و شیعه خوبى شده بود. او به من گفت : که پدرش به دین نصرانى مرده ولى او پس از مرگ پدرش اسلام آورده است و مى گوید: من به بشارت مولایم ایمان آوردم .(1089)

از جمله ابوهاشم جعفرى مى گوید: مردى از اهالى سامرا مبتلا به پیسى شد و این بیمارى زندگى را بر او تیره کرد. ابوعلى فهرى پیشنهاد کرد که بیمارى خود را به ابوالحسن علیه السلام عرضه بدارد و تقاضاى دعا کند. روزى سر راه امام علیه السلام نشست . تا امام علیه السلام را دید، از جا بلند شد. امام فرمود: از این جا برو خدا تو را عافیت دهد! با دستش اشاره کرد - سه مرتبه - برو، خدا تو را بهبود بخشد! پس احساس کوچکى کرد و جراءت نکرد که نزدیک شود و برگشت . فهرى را دید و سخن امام علیه السلام را براى او نقل کرد. فهرى گفت : پیش از این که تو درخواست کنى او براى تو دعا کرد، برو که تو خوب خواهى شد. و رفت و خوب شد.(1090)

از جمله به نقل از زرّافه دربان متوکل مى گوید: شعبده بازى از مردم هند پیدا شد کنه با ظرف کوچکى بازى مى کرد و کسى نظیر او را ندیده بود. متوکل که علاقه زیادى به بازى داشت تصمیم گرفت که على بن محمّد علیه السلام را شرمنده کند! این بود که متوکل به آن مرد گفت : اگر او را شرمنده سازى هزار دینار جایزه دارى . مرد هندى گفت : دستور بده چند نان لواش سبک بپزند و روى سفره بگذارند و من هم کنار ایشان بنشینم . متوکل مطابق گفته او عمل کرد و چون على بن محمّد علیه السلام براى غذا حاضر شد، براى آن حضرت متکایى گذاشتند که صورت شیرى را روى آن نقش کرده بودند. و آن شعبده باز کنار متکاى امام علیه السلام نشست . همین که آن حضرت دست به نان لواش دراز کرد، شعبده باز نان را پرواز داد - تا سه مرتبه این کار تکرار شد - و حاضران خندیدند پس امام علیه السلام دست مبارک را به آن صورت شیر زد و فرمود: بگیر این مرد را! شیر از متکا جست و آن مراد را بلعید و دوباره به متکا برگشت ، حاضران بهت زه شدند و امام علیه السلام از جا برخاست . متوکل گفت : شما را به خدا سوگند باید بنشینى و او را برگردانى . فرمود: به خدا قسم هرگز او را نخواهید دید. آیا ممکن است دشمنان خدا بر دوستانش مسلط شوند! این را گفت و از نزد متوکل بیرون آمد و دیگر کسى آن مرد شعبده باز را ندید.(1091)

از جمله ابوهاشم جعفرى مى گوید: متوکل خانه اى داشت که داراى پنجره هایى بود و داخل خانه پرندگان آوازخوانى بودند آنچنان که اگر کسى به آن خانه وارد مى شد، نه او صداى کسى را مى شنید و نه کسى صداى او را. امّا وقتى که امام علیه السلام وارد مى شد همه پرندگان ساکت مى شدند و چون خارج مى شد به حال اول بر مى گشتند.(1092)

از جمله داستان زینب کذابه است که ما آن را ضمن اخبار امام رضا علیه السلام نقل کردیم امّا راوى از امام هادى علیه السلام نقل کرده است .(1093)

از جمله روایت ابن اورمه است که مى گوید: زمان خلافت متوکل به سامرا رفتم و بر سعید حاجب وارد شدم ، متوکل ابوالحسن علیه السلام را به او سپرده بود تا آن حضرت را بکشد. سعید به من گفت : مایلى تا خدایت را ببینى ؟ گفتم : (( سبحان اللّه ، )) خدا را که چشمها نمى بیند! گفت : کسى را که شما امام خود مى پندارید؟ گفتم : بى میل نیستم که او را ببینم . سعید گفت : من ماءمور قتل او شده ام و فردا این کار را مى کنم ، پس هرگاه رئیس دیوان برید بیرون شد، تو وارد شو. فاصله اى نشد که او بیرون شد و من وارد شدم دیدم امام علیه السلام نشسته و قبرى کنده شده است ! سلام دادم و به شدت گریه کردم . فرمود: چرا گریه مى کنى ؟ عرض کردم : گریه من براى این وضعى است که مى بینم . فرمود: گریه نکن که اینها به مقصودشان نمى رسند، دو روز بیش نخواهد گذشت که خداوند خون این شخص و خود رفیقش را خواهد ریخت . به خدا سوگند، دو روز بیش نگذشته بود که سعید را کشتند.(1094)

از جمله ، ابومحمّد طبرى مى گوید: آرزو داشتم که انگشترى از امام علیه السلام مال من شود. پس نصر خادم دو درهم براى من آورد و من از آن انگشترى درست کردم . روزى بر گروهى وارد شدم که باده گسارى مى کردند و مرا وا داشتند یک یا دو کاسه نوشیدم . انگشترى به انگشتم تنگ بود، براى وضو نمى توانستم آن را بچرخانم ، چون آن را از دستم در آوردم ، گم شد. پس به درگاه خدا توبه کردم .(1095)

از جمله ، متوکل بر سپاهیانش نظاره کرد و دستور داد هر سوارى توبره اسبش را پر از خاک کند و همگى یک جا بریزند. آن جا مثل کوهى شد و نامش را (( تلّ المخالى )) (تل توبره ها) گذاشتند، خود با امام علیه السلام بالاى آن تل رفت و رو به آن حضرت کرد و گفت : من تو را طلبیدم تا سپاهیان مرا ببینى . سپاهیان همه زره بر تن داشتند و مسلح بودند و با بهترین آرایش و کاملترى ابزار و بالاترین شکوه از برابر آنان گذشتند. هدف متوکل از این نمایش شکستن روحیه کسانى بود که قصد خروج در برابر او را داشتند و مى ترسید که ابوالحسن علیه السلام یکى از بستگانش را ماءمور به خروج کند. ابوالحسن علیه السلام فرمود: آیا مایلى که من هم سپاه خودم را بر تو بنمایانم ؟ گفت : آرى . امام علیه السلام از خداى سبحان خواست ، ناگهان بین آسمان و زمین از خاور تا باختر فرشتگان مسلح ظاهر شدند. متوکل با دیدن آنها از هوش رفت چون به هوش آمد، امام فرمود: ما در امر دنیا با تو مسابقه نمى دهیم ما به امر آخرت مشغولیم ، از آنچه تصور مى کنى ، باکى نداشته باش .(1096)

از جمله به نقل از محمّد بن فرج آورده است که مى گوید: على بن محمّد علیه السلام به من فرمود: هرگاه سؤ الى داشتى ، آن را بنویس و زیر جانمازت بگذار و پس از ساعتى بیرون آور و نگاه کن ، مى گوید: همان کار را کردم دیدم جواب مساءله را نوشته اند.(1097)

از جمله ابوسعید سهل بن زیاد نقل کرده ، مى گوید: در سامراء در خانه ابوالعباس فضل بن احمد بن اسرائیل کاتب بودیم که نام ابوالحسن به میان آمد، گفت : اى ابوسعید چیزى براى تو نقل مى کنم که پدرم آن را برایم نقل کرده است . گفت : ما همراه منتصر بودیم و پدرم منشى او بود. روزى وارد شدیم ، دیدیم متوکل روى تخت نشسته است . منتصر سلام داد و ایستاد و من هم پشت سر او ایستادم . عادت چنان بود که هر وقت منتصر وارد مى شد متوکل خوشامد مى گفت و او را مى نشاند، امّا آن روز ایستادنش ‍ طول کشید و هر چه پا به پا مى شد، متوکل به او اجازه نشستن نمى داد. دیدم لحظه به لحظه رنگ چهره متوکل تغییر مى کند و به فتح بن خاقان مى گوید: این همان کسى است که درباره او حرفهایى مى زنى و سخنان مرا درباره او رد مى کنى ! و فتح او را آرام کرد و مى گفت : به او دروغ بسته اند. ولى متوکل برافروخته و خشمگین مى شد و مى گفت : به خدا سوگند که این ریاکار بى دین را مى کشم زیرا به دروغ ادعا دارد و به دولت من بدگویى مى کند. آنگاه چهار تن از غلامان ترک بدخو را طلبید و به هر کدام شمشیرى داد و دستور داد وقتى که ابوالحسن علیه السلام وارد شد او را بکشند، و گفت : به خدا سوگند که پس از کشتن بدنش را مى سوزانم . در آن هنگام من پشت سر منتصر ایستاده بودم ، امام علیه السلام وارد شد در حالى که لبهاى مبارکش حرکت مى کرد و به آنچه در پیش رو داشت وقعى نمى نهاد و هیچ نگرانى نداشت . همین که چشم متوکل به آن حضرت افتاد خودش را از روى تخت انداخت و امام را در آغوش گرفت ، پیشانى و دستهاى آن حضرت را بوسه زد و در حالى که دستى به پهلوى امام علیه السلام داشت ، مى گفت : سرورم ، یابن رسول اللّه ، اى بهترین خلق خدا، پسر عمو، مولاى من ، اى ابوالحسن ! امام علیه السلام مى فرمود: اى امیرالمؤ منین از این موضوع تو را در پناه خدا قرار مى دهم ، متوکل گفت : سرورم ! در این موقع چه چیز باعث آمدن شما شد؟ فرمود: فرستاده شما مرا آورد. گفت : این نابکار زاده دروغ گفته است ، سرورم برگردید! آن وقت رو به کسانش کرد و گفت : اى فتح ، اى عبداللّه اى منتصر! سرورتان و سرور مرا بدرقه کنید. وقتى که چشم غلامان ترک به آن حضرت افتاد، به خاک افتادند، پس متوکل آنها را طلبید و گفت : چرا دستور مرا درباره او را اجرا نکردید؟ گفتند: به خاطر شکوه و هیبت زیادش ؛ در اطراف آن حضرت بیش از صد شمشیر دیدیم که قدرت اندیشه درباره آنها را نداشتیم و ترس و وحشت ما را فرا گرفت ، متوکل گفت : اى فتح این است دوست تو و لبخندى به روى او زد و گفت : سپاس خدا را که او را رو سفید کرد و برهانش را آشکار ساخت .(1098)

طبرسى در اعلام نقل کرده است که ابوهاشم جعفرى گفت : در روزگار واثق موقعى که بغاء ترک در جستجوى اعراب بود من در مدینه بودم ، گذرش به مدینه افتاد، ابوالحسن علیه السلام فرمود: ما را ببرید تا تجهیزات این مرد ترک را ببینیم ، بیرون رفتیم ، تجهیزات بغاء از کنار ما عبور کرد و یک مرد ترک از نزدیک ما گذشت ، ابوالحسن علیه السلام با او به زبان ترکى حرف زد، او از اسبش پیاده شد و سم مرکب امام علیه السلام را بوسید. ابوهاشم مى گوید: از مرد ترک پرسیدم : امام به شما چه گفت : (او پیش از این که جواب سؤ ال مرا بدهد) سؤ ال کرد: آیا این آقا پیغمبر است ؟ گفتیم : خیر، گفت : او مرا به نامى خواند که مرا در کودکى در سرزمین ترک به آن نام مى خواندند و تاکنون هیچ کس آن را نمى دانست .(1099)

و نیز ابوهاشم مى گوید: روزى خدمت ابوالحسن علیه السلام رسیدم با من به زبان هندى صحبت کرد و من نتوانستم جواب بدهم ، مقابل آن حضرت سنگریزه هایى بود چند سنگریزه برداشت و در دهان گذاشت و سه مرتبه مکید و به من داد و من آنها را در دهانم گذاشتم ، به خدا سوگند که از نزد آن حضرت بیرون نیامدم مگر آن که به هفتاد و سه زبان صحبت کردم که یکى از آنها زبان هندى بود.(1100)

همچنین از او نقل شده که گفت : همراه امام علیه السلام به بیرون شهر سامراء رفتم تا یکى از طالبیان را ملاقات کنیم . نگهبانان ما را معطل کردند، پس من رو پوش زین را گستردم ، امام علیه السلام روى آن نشست و من هم در مقابل آن حضرت نشستم و وى گفت و گو آغاز کرد، من از تنگدستى ام شکایت کردم ، پس دست دراز کرد به سمت شنهایى که روى آنها نشسته بود و چند مشت از آنها را به من داد و فرمود: به این وسیله گشایشى پیدا کن و آنچه را دیدى مخفى بدار. شنها را با خود پنهان داشتم و چون برگشتم نگاه کردم ، دیدم طلاى سرخ همچون آتش برافروخته است زرگرى را به خانه ام طلبیدم و گفتم : این ها را در قالب بریز و او ریخت و گفت : من طلایى به این خوبى ندیده ام ، مثل شن مى ماند از کجا آورده اى ؟ من بهتر از این را ندیده ام ، گفتم : از قدیم اندوخته شده است .(1101)

از جمله ابوطاهر حسین بن عبدالقاهر طاهرى نقل کرده ، مى گوید: محمّد بن حسین اشتر علوى گفت : من کودکى بودم و در میان انبوهى از طالبیان ، عباسیان و سپاهیان ، در خانه متوکل بودیم و هرگاه ابوالحسن علیه السلام مى آمد همه حاضران سر پا مى ایستادند تا وى وارد شود. روزى به یکدیگر گفتند: براى این نوجوان دیگر سر پا نمى ایستیم ؛ او نه حرمت بیشترى دارد نه سنش بیشتر از ما است ، به خدا سوگند براى او دیگر بلند نمى شویم . ابوهاشم جعفرى گفت : به خدا سوگند همین که او را ببینید با احساس ‍ کوچکى بلند خواهید شد. فاصله اى نشد که آن حضرت آمد، همگى بلند شدند، ابوهاشم گفت : شما نبودید که تصمیم داشتید بلند نشوید، گفتند: به خدا قسم که بى اختیار از جا بلند شدیم .(1102)

از جمله ، یکى از فرزندان خلفا مهمانیى ترتیب داد و ابوالحسن علیه السلام را دعوت کرد، حاضران وقتى که آن حضرت را دیدند به احترام او ساکت شدند ولى جوانى در مجلس احترام او را نگاه نداشت همچنان حرف مى زد و مى خندید. امام علیه السلام رو به آن جوان کرد و فرمود: جوان ، زیاد مى خندى و از یاد خدا غافل هستى در حالى که سه روز بعد در زمره مردگانى ! راوى مى گوید: ما با خود گفتیم : این یک دلیل است . ببینیم چه مى شود. پس آن جوان از خندیدن باز ایستاد و از سخن گفتن خوددارى کرد. ما غذا را خوردیم و بیرون رفتیم . روز بعد آن جوان بیمار شد و در روز سوم از دنیا رفت و به خاک سپرده شد.(1103)

از جمله مى گوید: سعید، ما را در مجلس ضیافت یکى از مردم سامراء جمع کرد و ابوالحسن علیه السلام نیز با ما بود. مردى بى اعتنا به آن حضرت شوخى و مزاح مى کرد. امام علیه السلام رو به جعفر کرد و فرمود: این مرد از این غذا نخواهد خورد، به همین زودى خبرى از خانواده اش مى رسد که عیش او را تیره مى کند. جعفر مى گوید: تا هنگام گستردن سفره خبرى نبود، امّا به خدا قسم آن مرد دستش را شسته بود و به طرف غذا دراز کرده بود که غلامش با گریه و ناله وارد شد و گفت : خودت را به مادرت برسان که از بام افتاده و در حال مرگ است . جعفر مى گوید: به خدا سوگند که بعد از آن روز در امامت آن حضرت تردید نکردم ، بلکه قطع و یقین به امامت او پیدا کردم .(1104)


پاورقى ها :

1074- (( مطالب السؤ ول )) ، ص 88.      1075- (( اعلام الورى ، )) ص 339.

1076- مناقب ابن شهر آشوب ، ج 4 ص 401، خرائج ص 209 و 237 چاپ ضمیمه اربعین ، و (( کفایة لاثر. ))        1077- (( مطالب السؤ ول ، )) ص 88.

1078- ارشاد مفید، ص 309.        1079- همان ماءخذ، ص 310.        1080- همان ماءخذ، ص 310.

1081- همان ماءخذ، ص 314.        1082- همان ماءخذ، همان ص .   1083- همان ماءخذ، همان ص .1084- (( کشف الغمه ، )) ص 295.  1085- (( کشف الغمه ، )) ص 295. 1086- همان ماءخذ، ص 296.   1087- (( الخرائج و الجرائح ، )) ص 209 و 210. 1088- خرائج ، ص 210 و (( کشف الغمه ، )) ص 297.  1089- همان ماءخذ، همان ص 297. 1090- در خرائج ص 210 آمده است : (( آن مرد به خانه رفت و شب را خوابید، صبح که شد اثرى از بیمارى را در بدنش ندید)) ولى در (( کشف الغمه )) ص 297 مطابق متن آمده است .   1091- خرائج ص 210، و (( کشف الغمه )) ص 297.

1092- (( کشف الغمه ، ص 298.  1093- (( کشف الغمه ، ص 298. 

1094- همان ماءخذ، همان ص . 1095- همان ماءخذ، همان ص .

1096- (( کشف الغمه ، )) ص 298.  1097- همان ماءخذ، همان ص .

1098- همان ماءخذ، همان ص . 1099- (( اعلام الورى )) طبرسى ، ص 343؛ (( کشف الغمه )) ص 298 و 299.        1100- همان ماءخذ، همان ص .  1101- همان ماءخذ، همان ص .

1102- همان ماءخذ، همان ص .  1103- همان ماءخذ و همان ص .1104- همان ماءخذ و همان ص .

منبع: سایت ویژه امام هادی (علیه السلام)





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 16 خرداد‌ماه سال 1390 توسط منتظرالمهدی(عجل الله)
طبقه بندی:
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Blog Skin